داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٩٩
نیز برداشت و مورد استفاده قرار داد . یک وقت متوجه شد که یکی از سپاهیان دشمن فریاد میکشد : " خود محمد کجاست ؟ خود محمد کجاست ؟ " نسیبه فورا خود را به او رساند و چندین ضربت براو وارد کرد . و چون آن مرد دو زره روی هم پوشیده بود ، ضربات نسیبه چندان در او تأثیر نکرد ، ولی او ضربت محکمی روی شانه بیدفاع نسیبه زد ، که تا یک سال مداوا میکرد ، رسول خدا همینکه متوجه شد خون از شانه نسیبه فوران میکند ، یکی از پسران نسیبه را صدا زد و فرمود : " زود زخم مادرت را ببند " وی زخم مادر را بست و باز هم نسیبه مشغول کار زار شد . در این بین ، نسیبه متوجه شد ، یکی از پسرانش زخم برداشته ، فورا پارچههایی که به شکل نوار برای زخم بندی مجروحین با خود آورده بود ، در آورد و زخم پسرش را بست . رسول اکرم تماشا میکرد ، و از مشاهده شهامت این زن لبخندی در چهره داشت . همینکه نسیبه زخم فرزند را بست به او گفت : " فرزندم زود