داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٧١
توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شئون زندگی دخالت ندهند ، و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند . عجیبتر اینکه بسیار اتفاق میافتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه میآمدند ، و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها میآموخت . و عبدالله از شنیدن سخنانی بر خلاف عقیده مذهبی خود ، ناراحتی نشان نمیداد . نیز ، اباضیه میآمدند ، و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا میگرفتند ، و هشام ناراحتی نشان نمیداد . یک روز عبدالله به هشام گفت : " من و تو با یکدیگر دوست صمیمی و همکاریم . تو مرا خوب میشناسی . من میل دارم که مرا به دامادی خودت بپذیری ، و دخترت فاطمه را به من تزویج کنی " . هشام در جواب عبدالله ، فقط یک جمله گفت و آن اینکه : " فاطمه مؤمنه است " . عبدالله به شنیدن این جواب سکوت کرد ، و