داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٩
بیرون بیایند ، رشته دوستیشان برای همیشه بریده شود ؟ ! در آن روز او مانند همیشه همراه امام بود ، و باهم داخل بازار کفشدوزها شدند . غلام سیاه پوستش هم در آن روز با او بود ، و از پشت سرش حرکت میکرد . در وسط بازار ، ناگهان به پشت سر نگاه کرد ، غلام را ندید . بعد از چند قدم دیگر ، دو مرتبه سر را به عقب برگرداند ، باز هم غلام را ندید . سومین بار به پشت سر نگاه کرد ، هنوز هم از غلام - که سر گرم تماشای اطراف شده و از ارباب خود دور افتاده بود - خبری نبود . برای مرتبه چهارم که سر خود را به عقب برگرداند ، غلام را دید ، با خشم به وی گفت : " مادر فلان ! کجا بودی ؟ " . تا این جمله از دهانش خارج شد ، امام صادق به علامت تعجب ، دست خود را بلند کرد و محکم به پیشانی خویش زد و فرمود : " سبحان الله ! به مادرش دشنام میدهی ؟ به مادرش نسبت کار ناروا میدهی ؟ ! من خیال میکردم تو مردی با تقوا و پرهیزگاری . معلومم شد