داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٠
- " معلوم است که آزاد است ، اگر بنده میبود پروای صاحب و مالک و خداوندگار خویش را میداشت و این بساط را پهن نمیکرد " . رد و بدل شدن این سخنان ، بین کنیزک و آن مرد ، موجب شد که کنیزک مکث زیادتری در بیرون خانه بکند . هنگامی که به خانه برگشت ، اربابش پرسید : " چرا این قدر دیر آمدی ؟ " کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت : " مردی با چنین وضع و هیئت میگذشت ، و چنان پرسشی کرد ، و من چنین پاسخی دادم " . شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد ، مخصوصا آن جمله ( اگر بنده میبود از صاحب اختیار خود پروا میکرد ) مثل تیر بر قلبش نشست . بی اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد . با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسی بن جعفر ( ع ) نبود رساند . به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد ، و دیگر به افتخار آن روز که با پای