داستان راستان 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٤
صندوقها ریخته و به خدا توکل کرده و رفتهاند ، بردارم و بروم ؟ " " پس تو چطور به من پیشنهاد میکنی که صندوق بیتالمال مسلمین را برای تو باز کنم ؟ مگر این مال متعلق به کیست ؟ این هم متعلق به مردمی است که خود ، راحت و بیخیال در خانههای خویش خفتهاند . اکنون پیشنهاد دیگری میکنم ، اگر میل داری این پیشنهاد را بپذیر " . - " دیگر چه پیشنهادی ؟ " - " اگر حاضری شمشیر خویش را بردار ، من نیز شمشیر خودرا بر میدارم ، در این نزدیکی کوفه ، شهر قدیم " حیره " است ، در آن جا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگی هستند ، شبانه دو نفری میرویم ، و بر یکی از آنها شبیخون میزنیم ، و ثروت کلانی بلند کرده میآوریم " . - " برادر جان ! من برای دزدی نیامدهام که تو این حرفها را میزنی . من میگویم از بیتالمال و خزانه کشور که ، در اختیار تو است ،