شعله هاي سرد (بررسی حسادت در قرآن و حدیث) - سروش، محمد علی - الصفحة ٦٦
برادران، ناراحت بودند كه چرا يوسف و برادرش توانسته اند يعقوب را مجذوب خود سازند. به همين خاطر، براى رهايى يافتن از اين گرفتارى، مذاكره كردند و دو پيشنهاد دادند: يكى اين كه يوسف را بكشند، و ديگر، آن كه او را به سرزمينى دوردست بفرستند تا براى هميشه نتواند نزد پدر برگردد و به تدريج ، نامش فراموش شود، كه وقتى چنين مانعى نباشد، پدر حتماً تمام توجّهش را معطوف آنان خواهد كرد. [١] آنان مى دانستند كه اين عمل، گناه است؛ چون خداپرست و آشنا به احكام دين بودند؛ امّا حسد در آنان به قدرى قوّت يافته بود كه فرار از ارتكاب گناه براى آنها سخت بود. از اين رو براى رهايى از عقوبت الهى، توبه را پيشنهاد كردند، غافل از اين كه اين طور توبه كردن ، به هيچ وجه پذيرفته نيست؛ چون چنين توبه اى، براى نيرنگ زدن به خدا و دور ساختن خود از عذاب است. [٢] در ميان برادران، يك نفر بود كه از همه باوجدان تر بود. به همين دليل با قتل يوسف مخالفت كرد و طرح دوم را در صورتى قبول كرد كه منتهى به هلاكت يوسف نشود. او گفت: اگر اصرار داريد حتماً كارى بكنيد، نبايد يوسف را بكشيد؛ بلكه او را به گونه اى كه زنده بماند، در قعر چاهى بر سر راه بيندازيد تا يكى از رهگذران و يا كاروانى او را بيابد و او را با خود ببرد و او از چشم ما و پدر دور شود. [٣] برادران به اين پيشنهاد اعتراض نكردند و آن را پذيرفتند و تصميم به اجرا گرفتند. اوّل، لازم بود پدر را كه نسبت به آنان بدبين بود و آنان را نسبت به يوسف، امين نمى دانست، خوشبين سازند و دل او را از كدورت، پاك نمايند تا بتوانند يوسف را از او جدا كنند. به همين خاطر با بيانى كه عواطف پدر را تحريك كند، گفتند: اى پدر ما! چرا ما را بر يوسفْ امين نمى دانى، با اين كه ما فقط خير او را مى خواهيم و جز به
[١] اشاره است به ابتداى آيه ٩ از سوره يوسف : «اقْتُلُواْ يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضًا يَخْلُ لَكُمْ وَجْهُ أَبِيكُمْ» .[٢] اشاره است به قسمت آخر آيه ٩ از سوره يوسف : «وَ تَكُونُواْ مِن بَعْدِهِ قَوْمًا صَــلِحِينَ» .[٣] اشاره است به آيه ١٠ از سوره يوسف: «قَالَ قَائِلٌ مِنْهُمْ لاَ تَقْتُلُواْ يُوسُفَ وَ أَلْقُوهُ فِى غَيَـبَتِ الْجُبِّ يَلْتَقِطْهُ بَعْضُ السَّيَّارَةِ إِن كُنتُمْ فَـعِلِينَ» .