الگوى مصرف از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٥ - حديث
٢٧٢. امام صادق عليه السلام: على عليه السلام، نزد فاطمه عليها السلام بود. فاطمه عليها السلام به او فرمود: «اى على! نزد پدرم برو و از او چيزى براى ما درخواست كن».
على عليه السلام فرمود: «باشد».
پس نزد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفت. پيامبر صلى الله عليه و آله، يك دينار به او داد و فرمود: «اى على! برو و با اين دينار، غذايى براى خانوادهات خريدارى كن».
على عليه السلام از نزد پيامبر صلى الله عليه و آله بيرون رفت. در راه، به مقداد بن اسود برخورد و مدّتى با هم [به سخن] ايستادند. مقداد، حاجتش را به او گفت. على عليه السلام، دينار را به او داد و به مسجد رفت و سرش را گذاشت و خوابيد.
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، منتظر او ماند؛ امّا نيامد. باز انتظار كشيد؛ امّا از على عليه السلام خبرى نشد. لذا بيرون رفت و در مسجد مىگشت كه ديد على عليه السلام در آنجا خوابيده است. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله، او را تكان داد. على عليه السلام [بيدار شد و] نشست.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: «اى على! چه كردى؟».
فرمود: «اى پيامبر خدا! از نزد شما كه رفتم، به مقداد بن اسود برخوردم و او، آنچه را خدا خواست بگويد، به من گفت (و اظهار حاجت كرد) و من، آن دينار را به او دادم».
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «همانا جبرئيل عليه السلام، اين مطلب را به من خبر داد، و خداوند، درباره تو اين آيه را فرو فرستاد: «و [ديگران را] بر خويشتن، مقدّم مىدارند، هر چند، خودشان نيازمند باشند. و آنها كه از آزمندىِ نفس خويش، مصون بمانند، آنان، همان رستگاراناند»».
٢٧٣. الأمالى، طوسى به نقل از ابو سعيد خُدْرى: روزى على عليه السلام در حالى كه گرسنه بود، بيدار شد و فرمود: «اى فاطمه! چيزى براى خوردن دارى كه به من بدهى؟».
فاطمه عليها السلام فرمود: «سوگند به آن كه پدرم را به پيامبرى، گرامى داشت و تو را به جانشينى [پيامبر]، چيزى كه كسى را سير كند، ندارم و از دو روز پيش تا به حال، غذايى كه به تو دادهام، غذايى بوده كه خودم و حسن و حسين نخوردهايم و به تو دادهايم!».
على عليه السلام فرمود: «حتّى آن دو كودك! چرا به من نگفتى تا چيزى برايتان فراهم كنم؟».
فاطمه عليها السلام فرمود: «اى يا ابا الحسن! من از خدايم شرم مىكنم كه از تو چيزى بخواهم كه نمىتوانى [تهيّه كنى]».
پس، على عليه السلام به اميد خدا و با خوشبينى به او، بيرون رفت و يك دينار، قرض گرفت. در حالى كه دينار در دست على عليه السلام بود، مقداد به وى برخورد. روز بسيار گرمى بود و تابش آفتاب، سر تا پاى او را سوزانده بود. على عليه السلام، با ديدن سر و وضع او، ناراحت شد و فرمود: «اى مقداد! چه چيز، تو را در اين ساعت روز، بىقرار و آشفته كرده است؟».
گفت: اى ابا الحسن! رهايم كن بروم و از حال و روزم مپرس!
فرمود: «نمىگذارم بروى تا اين كه من هم مثل تو [گرفتارىات را] بدانم».
گفت: اى ابا الحسن! تو را به خدا و به خودت سوگند، به راه خويش برو و پرده از حال و روزم برمدار!
على عليه السلام فرمود: «روا نيست كه وضعت را از من، كتمان كنى».
مقداد گفت: حال كه اصرار دارى، سوگند به آن كه محمّد صلى الله عليه و آله را به نبوّت و تو را به جانشينى [او] مفتخر ساخت، جز رنج و مشقّت، چيزى مرا چنين آشفته و بىقرار نساخته است. خانوادهام را در حالى ترك كردم كه زمين، تاب تحمّل آن حال و روز مرا نداشت. پس، غمزده [از خانه] بيرون زدم و بىهيچ هدفى، راهى شدم. اين است حال من!
اشك از چشمان على عليه السلام سرازير شد، چندان كه اشكهايش محاسنش را تَر كرد. سپس فرمود: «سوگند به همان كه به او سوگند خوردى، مرا نيز در باره خانوادهام بىقرار نكرده، مگر همان چيزى كه تو را بىقرار كرده است. من، يك دينار قرض كردهام. بگير! مال تو باشد».
پس، آن دينار را به مقداد داد و او را بر خويش، مقدّم داشت.