عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (ج5) - منصورنژاد، محمد؛ شيخيان، على - الصفحة ١٨٢ - ١-٧ وضعيت شهر
عصر روز ٢٣ آبانماه، سرهنگ سليمى از سوسنگرد به من اطلاع داد كه شهر به شدت تحت فشار است و امكانات غذايى و نظامى وجود ندارد، دشمن هم درصدد تحرّك است. پيش از آن قرار بود كه عمليات محدودى بشود و از فشار دشمن بكاهد، ولى انجام نشد. باز هم خبر رسيد كه بچّهها آذوقه ندارند. آنها گفتند ما آذوقه نداريم، امّا سوپرماركتهاى خود شهر كه مال مردم است و آنها درب مغازهها را بسته و رفتهاند، چيزهايى دارد و بعضىها مىگويند برويم از اينها استفاده كنيم تا از گرسنگى رها شويم، لكن ما حاضر نيستيم، چون متعلق به مردم است و راضى نيستند. من ديدم كه واقعاً اينها فرشتهاند و مقام بشرّيت برايشان كم است.
از ما اجازه مىخواستند. اين بود كه ما گفتيم برويد باز كنيد و هرچه گيرتان مىآيد، بخوريد، هيچ اشكالى ندارد. من در جلسه آن روز شوراى عالى دفاع مطرح كردم كه اگر شهر را بگيرند، اين بچّهها شهيد خواهند شد و خسارت شهادت بچّهها از خسارت از دست دادن شهر بيشتر است، به خاطر اينكه شهر را دوباره خواهيم گرفت، امّا اين بچهها را ديگر به دست نمىآوريم و لذا يك فكرى بكنيد.
بنىصدر گفت: من دنبال اين قضيه هستم و پيگيرى مىكنم، نگران نباشيد. بعد هم جلسه را زودتر ختم كرديم كه او دنبال اين كار برود و من خيالم راحت شد، امّا وقتى براى اقامه نماز جمعه به تهران رفتم و يكشنبه صبح به اهواز برگشتم و داخل ستاد شدم، از آشفتگى سرهنگ سليمى و ساير بچّهها فهميدم كه هيچ كارى نشده است. با بنىصدر تماس گرفتم و گفتم كه يك چنين وضعى است، اينها هيچ كارى نكردهاند، تو يك دستورى بده!
او به من گفت خوب است شما به ستاد لشكر برويد و مسؤولين لشكر را مورد