عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (ج5) - منصورنژاد، محمد؛ شيخيان، على - الصفحة ٨٩ - ٣ حوزويان و طلاب
كومله، دمكرات و خودفروختگان و مزدوران اجانب وجود داشت و من دلم مىخواست بچهها همهجا احساس كنند كه روحانيّت در كنار آنهاست. به همين دليل بهعنوان روحانى گروه، جلو صف حركت مىكردم، اما اينرا هم بگويمكه براى اوّلينبار بود كهبا آنگروه پارتيزانى وارد عمق خاك عراق مىشدم. [١]
روحانىديگر، عبدالصمد زراعتى جويبارى وقتىاز فرمانده مىشنود كه اگر عراقىها بتوانند اين دژ را پس بگيرند، نيمى از پيروزى كربلاى ٥ از دست مىرود، داوطلب نفوذ در خط دشمن مىشود. او مىگويد:
وقتى انديشهام را با فرمانده گردان در ميان گذاشتم، بعد از مدتى فكر، موافقت كرد و من چند بسيجى شجاع و باايمان را انتخاب كردم. اكنون ما شش بسيجى از جان گذشته بوديم و در آستانه يك بازى خطرناك. . . . سرانجام وقتى از آن آتشزار پرتركش به سلامت خود را به پشت خاكريز خودى رسانديم، رگبار بوسههاى پرعاطفه رزمندگان كه در تمام مدت با ديدگان اشكبار و دعاى پرسوز ما را حمايت كرده بودند، بر سر و رويمان باريد. [٢]
خاطرۀ روحانى شهيد محمد على ملك در بارۀ دغدغۀ حضور در جبهه و وداعش با خاك جبهه شنيدنى است:
آخرين سفرم بود كه در سال ١٣٦٤ به جبهه مىرفتم، چون در حوزه علميه درس مىخواندم، اما درسخواندنم توأم با جبهه بود. به هنگامى كه استاد در بارۀ درس و موضوعى بحث مىكرد، يكباره تمام ذهنم به جبهه تمايل مىيافت و در آخر درس مىفهميدم كه اينجا كلاس درس است نه جبهه. فكر رفتن به جبهه آنقدر مرا به خودم گرفته بود كه هيچ چيز نمىتوانست فكرم را مشغول كند. بهخاطر همين موضوع روزشمارى مىكردم كه كى حوزه تعطيل
[١] . صداى بال ملائك، ص ٣١.
[٢] . همان، ص ٥٣-٥٧.