سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٣

وقتى هر دو سپاه در جمل روبه روى يكديگر قرار گرفتند، اشتر و جُنْدَب بن زُهَيْر در حالى كه غرق در سلاح بودند به شتر عايشه، حمله‌ور شدند و عبدالرحمن بن عَتَّاب و مَعْبد بن زُهَيْر را كشتند. جندب بر عبداللَّه بن زبير تاخت ولى وقتى او را شناخت به او گفت: «تو را به عايشه مى‌بخشم.» «١» اشتر گويد: «در جنگ با عبدالرحمن بن عتّاب روبه رو شدم، او را بسيار زورمند ولى احمق يافتم، مهلتش نداده و او را كشتم. سپس با اسْود بن عَوْف روبه رو شدم و او را توانمند و شجاع يافتم، بسختى توانستم خود را از او رها كنم در اين حال آرزويم اين بود كه كاش با او روبه رو نمى‌شدم، جُنْدب بن زُهَيْر خود را به من رساند و اسود را كشت.
آن‌گاه عبداللَّه بن حكيم را ديدم كه پرچم قريش را به دست داشت و با عدىّ‌بن حاتم درگير شده بود و آن دو مانند دو شير نر با يكديگر مى‌جنگيدند، خود را به حريف رسانديم و او را كشتيم. سپس اسْوَدُ بن أبى البَخْتَرىّ مهار شتر عايشه را به دست گرفت و كشته شد، پس از او عمروبن اشرف مهار را به دست گرفت و او نيز كشته شد و همراه وى سيزده تن از خانواده‌اش كشته شدند.» ابو مِخْنَف از عبدالرحمن بن طود بكرى روايت مى‌كند كه به خويشان خود چنين گفت: «عمرو را من كشتم و در آن حال اشتر پشت سر من قرار داشت، و من و جمعى از پيشتازان در جلو بوديم، من با نيزه ضربه‌اى بر عمرو وارد ساختم كه گمان ندارم اين ضربه به حساب اشتر گذارده شود و او هم مى‌داند كه پشت سر من قرار داشت، امّا همه مردم مى‌گويند كه اشتر قاتل عمرو است و من نمى‌خواهم كه با همه مردم درگير باشم.
وقتى سخن عبدالرحمن به گوش اشتر رسيد گفت: به خدا سوگند اگر من‌