سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٨
آنگاه كه سپاه معاويه آب رابر لشكر على عليهالسلام بست، اشعثبن قيس خطاب به عمروعاص فرياد برآورد: واى بر تو اى عمرو! من گمان مىكردم تو مرد عاقلى هستى امّا اكنون تو را مردى بىعقل مىيابم، آيا گمان دارى كه ما بگذاريم تو به آب دسترسى داشته باشى، مادرت به عزايت بنشيند، چه امر بزرگى را اراده كردهاى! عمرو در پاسخ گفت: به خدا سوگند، امروز خواهيم ديد كه ما به عهد و پيمان خود وفادار و استوار هستيم و با بردبارى و جديّت با تو روبهرو خواهيم شد.
اشتر بر عمرو فرياد زد:
اى پسر عاص! مردم ما خواهان جنگ با تو هستند، آنها مىخواهند آگاهانه بجنگند و نه با انگيزه تعصّبات قومى و نژادى و فرقهاى. آنگاه اشعث تكبير گفت و اشتر نيز بانگ اللَّه اكبر سر داد و هر دو بر شاميان حمله بردند و آنان را شكست دادند. «١» آن گاه اشتر، حارث بن هَمَّام نَخَعى را فرا خواند و پرچم را به دست وى سپرد، و به او گفت: اى حارث، اگر نه اينكه مىدانستم كه تو تا هنگام مرگ صبور و بردبار هستى پرچم را از تو مىگرفتم و مهرت از قلبم مىرفت. گفت: اى مالك به خدا سوگند امروز تو را خرسند خواهم كرد يا خود خواهم مرد، دنبال من بيا. آن گاه به پيش تاخت در حالى كه اين چنين مىسرود:
اى اشترِ نيك و اى بهترين مرد از قبيله نخع، و اى هميشه پيروز، زمانى كه ترس فراگير است.
تو در هنگام جنگ گسترده، بىتجربه نيستى، دشمن به جزع افتاد و وحشت و هراس در دل آنان رسوخ كرد، آنها جرعه تلخ شكست را نوشيدند؛ اين از تو دور نيست كه امروز به ما آب بنوشانى.