سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٨
«چون تو در همه چيز تغيير و تبديل روا داشتى.» عثمان پرسيد:
«چرا مرا از اقامه نماز در مسجد منع مىكنند؟» طلحه پاسخ داد:
«چون تو همه چيز را به دلخواه تغيير دادى.» عثمان از پشت بام فرود آمد و پيكى نزد اميرمؤمنان على (ع) فرستاد كه ممنوعيت از آب رابه آن حضرت اطلاع دهد واز على (ع) مددخواهى كند. آن حضرت سه مشك پر از آب براى او فرستاد. وقتى آب به درب خانه عثمان رسيد، طلحه از تحويل آب به عثمان ممانعت كرد و بر اين ممانعت پافشارى نمود. وقتى عثمان از جريان آگاه شد، بسيار نگران و ناراحت گرديد و پرسيد:
«پيشواى مُطاع انقلابيون كيست؟» مالك اشتر را به او معرفى كردند. عثمان از «وثّاب» غلام عمر خطّاب خواست كه اشتر را به حضور او فراخوانَد. «وثّاب» به حضور اشتر رسيد و پيام عثمان را به او رساند. اشتر آمد و بر عثمان وارد شد.
«وثّاب» گويد: بالشى براى عثمان و بالش ديگرى براى اشتر نهادم. آنها نشستند و آهسته به گفتگو پرداختند. عثمان پرسيد:
اشتر! مردم از من چه مىخواهند؟
- يكى از سه چيز را مىخواهند كه ناگزير يكى را بايد بپذيرى.
- آنها كدامند؟
- مردم تو را مخير كردهاند كه يا از خلافت كنارهگيرى كنى و به ايشان بگويى كه «امرِ خلافت از آنِ شماست آن را به هر كه مىخواهيد واگذار كنيد» يا اينكه گذشته را تدارك كنى و رفتارت را نيكو نمايى و اگر به هيچ يك از اين دو امر، تن ندهى آنها تو را خواهند كشت.