سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٤
فرستاد. عبيداللَّه هر چه شجاع و نامآور در سپاه معاويه بود، همه را فراخواند و همراه خود آماده پيكار كرد و با سپاهى گران عازم رويارويى با اشتر شد. وقتى عبيداللَّه خواست، حمله را آغاز كند، معاويه او را نگاهداشت و مشغول دلدارى و روحيّه بخشى به او شد. معاويه بدو گفت: عبيداللَّه، حواست را جمع كن، تو اكنون با افعيان عراق روبهرو هستى، آرام باش و با احتياط عمل كن.
عبيداللَّه حمله را آغاز كرد، اشتر در حالى كه فرمانده سوارگان بود به استقبالشان آمد، حتى وقتى به يكديگر نزديك شدند، اشتر او را نشناخت. اشتر از او پرسيد:
كيستى؟ گفت:
عبيداللَّه بن عمر. اشتر به او گفت:
بد راهى پيش گرفتى اى پسر عمر! چرا مانند برادرت كنارهگيرى نكردى؟ اگر از قصاص به خون هُرْمُزان هراس داشتى چرا به مكه پناه نبردى؟
عبيداللَّه گفت: عتاب و خطاب را واگذار. اشتر خشمناك شد و بر عبيداللَّه حمله برد و اين رجز بر زبان داشت:
با ضربتى در آرزوى پاداشى در آينده خواهيم بود.
زره از لباسهاى نرم و لطيف بهتر است.
خداوندا مرا از راه كافران دور بدار.
و خيراتت را با دست بدكاران به من برسان.
همه دنيا ارزش تار مويى را ندارد.
و جز پاداش نيكان بقيهاش به اندازه مگسى نمىارزد.
آنگاه اشتر با نيزه به عبيداللَّه حملهور شد، عبيداللَّه از برابر اشتر گريخت و شاميان نيز از او پيروى كرده، همگى گريختند. عمرو بن تميم، عبيداللَّه را به باد تمسخر گرفت و خود به نبرد با اشتر به ميدان آمد و هر دو با نيزه به يكديگر حملهور شدند. اشتر با نيزه چنان ضربهاى به او زد كه نوك آن از پشتش سر برآورد. از اين واقعه، دنيا در برابر چشمان معاويه تيره وتار شد و اندوه بر اندوهش افزوده گشت.