سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٣

كند. مروان از زير بار اين فرمان شانه خالى كرد و از معاويه خواست كه عمروعاص را به جاى او به ميدان جنگ روانه كند. معاويه عمرو را طلبيد و خواسته خود را به وى گفت. عمرو نيز از اين كار سر باز زد و اميد معاويه را به يأس مبدل ساخت، ولى وقتى ديد اگر از شركت در جنگ خوددارى ورزد حكومت مصر را از دست خواهد داد، حاضر شد به معاويه پاسخ مثبت دهد.
بامدادان عمرو در رأس سواره‌نظام به پيكار اشتر رفت. اشتر نيز با سواران سپاه عراق به استقبال عمرو شتافت. وقتى نگاه عمرو به اشتر افتاد، هوش از سرش پريد و خون در رگهايش از حركت ايستاد و خواست بازگردد، ولى حكومت مصر به خاطرش رسيد و تصور زشتى وننگ فرار، او را از اين كار بازداشت. از اين رو، به سختى خود را به پيش مى‌كشاند.
اشتر به او نزديك شد و نيزه را حواله او كرد. عمرو خود را كنار كشيد. بار ديگر اشتر نيزه را متوجه صورت عمرو كرد. اين بار نيز نيزه كارساز نبود، ولى عمرو در يك لحظه افسار اسب را برگرداند و دست بر صورت خود گرفت و با سرعت عقبگرد كرد و به اردوگاه بازگشت. همه سپاه شام او را به باد مسخره گرفتند و جوانى از قبيله «يَحْصَب» فرياد زد: «اى عمرو! خاك بر سرت.» سپس آن جوان پرچم را به دست گرفت و به ميدان آمد. وقتى به اشتر نزديك شد و اشتر جوانى او را ملاحظه كرد، نخواست خودش با او مبارزه كند. بدين جهت، فرزند خود ابراهيم را فراخواند و پرچم را به دستش داد و او را به مبارزه با آن جوان فرستاد. ابراهيم با يك دست پرچم و با دست ديگر نيزه‌اى برداشت و برابر جوان يحصبى ظاهر شد. چند ضربه ميانشان رد و بدل شد. عاقبت ابراهيم حريف را از پاى درآورد و شاميان شكست خورده نزد معاويه بازگشتند.
اشتر و عبيداللَّه‌بن عمر در يكى از روزهاى جنگ صفين معاويه، عبيداللَّه بن عمر را به هماوردى اشتر