سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٢
هر كه امروز از دشمن هراس به دل راه داده باشد من از دشمن هراسى ندارم.
نه از نيزه آنها باك دارم و نه از تيغ آنان.
علقمه گويد: به اشتر گفتم: «تو كه با كشتن عثمان مخالف بودى، چرا اكنون در بصره هستى؟» اشتر در پاسخ گفت:
«اينان با على عليهالسلام بيعت كردند، آن گاه عهد و پيمان خود را شكستند.
اين پسر زبير بود كه عايشه را وادار كرد كه از خانهاش خارج شود، از اين رو پيوسته از خداوند درخواست مىكردم كه مرا با وى روبهرو كند، خدا دعايم را مستجاب گردانيد و من با او روبهرو شدم و ضربهاى بر سرش وارد ساختم و او را از پاى درآوردم.» جنگ فراگير شد و قلبهاى دو سپاه با يكديگر درگير شدند. عدىبنحاتم به ميدان رفت و يك چشم خود را از دست داد. آن گاه اشتر به ميدان رفت.
عبدالرحمن بن عتاب در حالى كه خون از او مىريخت با اشتر روبه رو شد، اشتر او را بغل كرد و بشدّت به زمين كوفت. عبدالرحمن در حالى كه نزديك بود جان بدهد خود را از چنگ اشتر رهانيد.
شيخ مفيد در جمل آورده است، آخرين كسى كه افسار شتر عايشه را به دست گرفت مردى از قبيله ضبَّه بود و چنين رجز مىخواند:
«ما فرزندان ضبّه، ياران جَمَليم.
با كنارههاى شمشيرهايمان در سوگ عثمان نشستهايم.
پير ما را باز پس دهيد.» اشتر خود را به او رساند و چنين سرود:
«چگونه عثمان را بازگردانيم در حالى كه پوستش نيز خشكيده است.» اشتر گويد: آن گاه ضربهاى بر سر او وارد ساختم و او را دو نيم كردم. «١»