سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٨
او را كشت، سپس هر كه به ميدان آمد او را كشت، تا اينكه دوازده تن را به هلاكت رساند. آن گاه با چهرهاى غمبار از ميدان بازگشت. برادرش به او گفت: چقدر جان خود را به خطر مىاندازى؟ از قديم گفتهاند:
اى كوزهاى كه زمانهاى بس دراز از تو سيراب شديم، روزى خواهد رسيد كه تو را شكسته ببينيم.
اشتر در پاسخ گفت:
آيا پس از عمّار و هاشم مِرْقال، و فرزند بديل، قهرمان جنگها، آرزوى ماندن در انديشه تو هست؟
ما بارها انگشت ابهام را به دندان گزيدهايم، امّا امروز از جنگ باكى نداريم.
آن گاه مردى از شاميان به ميدان آمد و فرياد برآورد: اى اهل عراق! كدام يك از شما دوازده تن از ما را كشت كه برادر و عمو و دايى من در ميان آنها بودند؟ اشتر به او گفت: تو نيز هم اكنون به خواست خدا به آنها خواهى پيوست و سپس اين چنين سرود:
منم جوان خوش طبع از قبيله كِنده، در جامههاى ديبا و جواهرنشان مىدرخشم.
اين راگفت و چنان ضربهاى بر سر حريف زد كه سرش را پرتاب كرد. «١» اشتر مىخروشد «ابو مخنف» از غلام اشتر روايت كرده است كه وقتى بيشتر آنان كه از جناح راست سپاه على عليهالسلام عقبنشينى كرده بودند به سوى اشتر بازگشتند، او با سخنان آتشين خود، آنان را به جهاد تشويق كرد و گفت:
«دندان بر دندان بساييد و با سر به استقبال دشمن برويد و آن چنان حمله