سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٢
نمود. در همين حال، گروهى از سپاه على (ع) زياد بن نضر (يكى از فرماندهان ارشد) را به اردوگاه حمل مىكردند. اشتر پرسيد: اين كيست؟ پاسخ دادند: اين زياد بن نضر است كه پس از عبداللَّه بن بديل و يارانش در ميمنه سپاه بر دشمن تاخت و پرچم ميمنه را برافراشت و نيكو در برابر دشمن از خود پايدارى نشان داد.
ديرى نگذشت كه يزيد بن قيس أرحبى را به سوى اردوگاه بردند، اشتر پرسيد: اين كيست؟ گفتند: اين يزيد بن قيس است كه پس از زياد بن نضر پرچم او را به دست گرفت و جنگيد تا از پاى افتاد. اشتر گفت: به خدا سوگند اين است صبر زيباو كار شرافتمندانه، آيا يك رزمنده شرم نمىكند از اينكه نه بكشد و نه كشته شود؟
ابومخنف گويد: در آن روز اشتر بر اسب خود سوار بود و شمشير پهنى كه ساخت يمن بود در دست داشت و بگونهاى بود كه هر گاه آن را حركت مىداد، بيننده گمان مىكرد كه از آن آب مىريزد و هر زمان كه آن را بالا مىبرد برق آن چشم را خيره مىكرد. او با شمشير خود بر دشمن مىتاخت و مىگفت:
«بايد دل به دريا زد تا پيروزى به دست آيد.» در آن حال «حارث بن جهمان جعفى» (يكى از افراد قبيله مذحج) به او رسيد، در حالى كه اشتر غرق در سلاح بود. بنابراين، اشتر را نشناخت. او خود را به اشتر رساند و گفت: خدا جزاى خير به تو دهد كه اين گونه از اميرمؤمنان و جمعيت مسلمانان دفاع مىكنى. اشتر او را شناخت و به او گفت: اى پسر جهمان! مانند تو نبايد از جايگاه من عقب رود، ببين من در چه موقعيتى هستم. ابن جهمان نگاهى به اشتر كرد و او را شناخت و به او گفت: جانم به قربان تو، به خدا قسم موقعيت تو را تا اين زمان نمىدانستم، اكنون تا لحظه مرگم از تو جدا نمىشوم.
در يوم الهرير منقرى مىنويسد: روز دهم ربيع الأول روز اوج جنگ صفين بود كه آن روز يوم