سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٧

كرد و همه آماده جنگ شدند. نخستين كسى كه از شاميان به ميدان آمد، مردى بود با زرهى مطلّا و كلاهخودى بر سر و شمشيرى حِمْيَرى در دست، فرياد برآورد كه: اى اهل عراق! امروز خونها بر زمين روان مى‌شود، همان‌گونه كه آب در رودخانه جارى است. امروز خون شما را مى‌ريزيم، اكنون كسى از شما به جنگ من بيايد.
عمروبن عدى نخعى به جنگ با او شتافت و به او گفت: اى شامى! تو اولين كشته هستى. آن گاه با يكديگر پيكار كردند و عمرو تيزدستى كرد و ضربتى بر حريف وارد ساخت كه او را از پاى درآورد. سپس در جاى خود ايستاد و گفت: اى اهل شام! يك تن ديگر به ميدان بيايد. در پاسخ به اين درخواست، مردى كه به شجاعت مشهور بود و معاويه او را براى روزهاى سخت ذخيره مى‌كرد و نامش «ابو جندب عبيد بن ذؤيب سكونى» بود به ميدان آمد و عمرو را به شهادت رسانيد.
پس از او عبيداللَّه بن بشير نخعى به جنگ ابو جندب رفت و او نيز شهيد شد. بعد از او «ستحير بن يحياى نخعى» كه مردى فقيه و نيك و اهل بخشش بود به مبارزه با ابوجندب رفت و او نيز به دست ابوجندب به شهادت رسيد.
اشتر با ديدن اين صحنه بسيار خشمگين شد و از عموزاده خود «طرفل بن عبيده» خواست كه زرهش را به او عاريه دهد، چون اشتر مى‌دانست كه اگر با تن‌پوش رزمى خود به نبرد ابوجندب رود او از رويارويى با وى سر باز مى‌زند. اشتر به ميدان رفت در حالى كه ابوجندب بر كُشتگان خود نظاره مى‌كرد. اشتر بر او بانگ زد و گفت: خدا تو را بكشد كه سروران قبيله نخع را كشتى. ابوجندب گفت:
كشتن آنها واجب بود چون ايشان بر ضد عثمان شورش كرده بودند.
اشتر گفت: شما شاميان چقدر احمق هستيد؛ معاويه شما را با اين حرفهاى بيهوده فريب داده، شما پيرو مخلوق هستيد ولى خالق را معصيت مى‌كنيد.
ابوجندب نمى‌دانست كه اشتر حريف اوست، او با شمشير به اشتر حمله كرد، اشتر ضربه او را با سپر بى اثر كرد، آن گاه ضربتى بر سر حريف فرود آورد كه از پاى درآمد. اشتر در جاى خود ايستاد و مبارز خواست، هماوردى به ميدان آمد، اشتر