سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢١

باغى براى خود و خويشانت مى‌خوانى؟ به خدا سوگند حقدارترين شما در آن با يكى از ما مساوى است.» سعيد از سخن اشتر خشمگين شد و آثار خشم در چهره‌اش آشكار گشت. عبدالرحمن اسدى رئيس شهربانى سعيد در مجلس حضور داشت. وقتى آشفتگى فرماندار را ديد از فرصت استفاده كرد و خواست با اهانت به اشتر خود را در دل فرماندار جا كند. از اين رو، بر سر اشتر فرياد زد:
آيا بر سخن امير خورده مى‌گيرى؟ و به دنبال آن سخنان تندى حواله اشتر كرد. اشتر نگاهى به اطراف انداخت و بر ياران خود فرياد زد:
«مواظب باشيد كه عبدالرحمن از چنگ شما نگريزد.» هنوز سخن اشتر به پايان نرسيده بود كه گروهى از ياران اشتر از جاى برخاستند و آن قدر عبدالرحمن را لگد كوب كردند كه از هوش رفت. آن گاه پاى او را گرفته و كشان كشان بردند و در گوشه‌اى انداختند و از كاخ فرماندارى بيرون رفتند. از آن پس از شركت در مجالس سعيد امتناع ورزيده و در مجالس خود زبان به طعن بر فرماندار گشودند.
سعيد نامه‌اى بدين مضمون به عثمان نوشت: «گروهى از اهل‌كوفه آشوبگرى مى‌كنند. آنها در اجتماعات خود از من و تو عيبجويى مى‌نمايند و من بيم آن دارم كه اگر با آنان مقابله نشود روز به روز بر تعدادشان افزوده گردد.» عثمان در پاسخ نامه سعيد از او خواست كه معترضين را به شام تبعيد كند، همان جايى كه حيله‌گر شماره يك حزب اموى، پرچمدار گمراهى و سركشى اقامت داشت. فرماندار ستمگر كوفه، اشتر قهرمان و ثابت بن قيس و كميل بن زياد نخعى و صعصعة بن صوحان و گروهى ديگر از بزرگان كوفه را به شام تبعيد كرد.
هدف عثمان از اين اقدام اين بود كه خطر معترضين را ناچيز جلوه دهد و حيثيّت ايشان را لكه دار كند و احساساتشان را بميراند. ديگر اينكه انتخاب‌