سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٣

هان اى مردم! من از پذيرفتن خلافت اكراه داشتم، اما شما با اصرار خواستيد كه امورتان را به من واگذار كنيد، بدانيد كه من منافعى جز منافع شما نخواهم داشت جز اينكه من كليددار خزاين شمايم؛ بدانيد كه من حق برداشتن حتى يك درهم بيش از شما را ندارم. با اين حال آيا به خلافت من راضى هستيد؟ همه از هر سو فرياد برآوردند:
آرى، آرى، راضى هستيم.
آن گاه على (ع) دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خدايا تو گواه باش.» اين را گفت و از منبر فرود آمد.
درگيرى با طلحه و زبير اشتر رو به طلحه كرد و به او گفت:
«برخيز و بيعت كن.» طلحه خود را كنار مى‌كشيد و در بيعت كردن سستى مى‌كرد. اشتر شمشيرش را كشيد و به او گفت:
«به خدا سوگند بايد بيعت كنى يا بااين شمشيرميان چشمانت رامى‌شكافم.» طلحه پيش رفت، در حالى كه غرولند كنان مى‌گفت:
«گريزى از بيعت نيست.» آن گاه بيعت كرد.
سپس اشتر رو به زبير كرد و گفت:
«برخيز و بيعت كن، به خدا سوگند هر كه بخواهد امر خلافت را بازيچه طمع‌ورزيهاى خود كند با اين شمشير قطعه‌قطعه‌اش مى‌كنم.» زبير نيز بار ديگر بيعت كرد.
آن‌گاه على (ع) رو به عبداللَّه بن عمر كرد و به او گفت:
«بيعت كن». عبداللَّه پاسخ داد:
«تا همه بيعت نكنند، من بيعت نخواهم كرد.»