سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٩

روزها گذشت و از حسن (ع) و عمار خبرى به على (ع) نرسيد. آن حضرت سخت نگران شد و اندوه سراپايش را گرفت.
اشتر در برابر على (ع) ايستاد وگفت: «اى اميرمؤمنان! در آغاز پيكى را به كوفه فرستادى، سپس اين دو تن (حسن (ع) و عمّار) كه بهترين كسان بودند را روانه كردى، من نمى دانم در كوفه چه پيش خواهد آمد. اكنون اى اميرمؤمنان! اگر صلاح بدانى مرا به دنبال آنها به كوفه فرست، چون مردم اين شهراز من فرمانبردارترند و اگر من به كوفه روم انتظار دارم كه هيچ كسى با من مخالفت نكند.» على (ع) به او فرمود: «به آنها بپيوند.» بازوى على (ع)
اشتربا شتاب خود را به كوفه رساند. او در بين راه به هر قبيله يا گروهى كه مى‌رسيد، مى‌گفت:
تا مركز فرماندارى همراه من بياييد.
وقتى به كاخ فرماندارى رسيد انبوهى از مردم پشت سر او بودند، اشتر خود را به درون كاخ رساند و با تازيانه، غلامان ابوموسى را از كاخ بيرون راند. آنها دوان دوان خود را به مسجد رساندند، در حالى كه ابوموسى بر فراز منبر بود و مردم را از شركت در جنگ باز مى داشت و در همين حال حسن عليه السلام به او مى‌گفت:
«از نمايندگى ما بر كنار شو و از منبر ما فرودآى، اى بى مادر.» عمّارنيز با ابوموسى درگير شده بود در همين حال غلامان ابوموسى از راه رسيدند و گفتند:
«ابوموسى! اين اشتر است كه داخل كاخ شد و ما را كتك زد و از كاخ بيرون راند.» ابوموسى از منبر فرود آمد و به طرف كاخ رفت، وقتى داخل كاخ شد اشتر برسرش فرياد كشيد: