سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٦٢

على عليه‌السلام با گامهايى استوار بى آنكه براى او اهميتى قايل باشد به سوى او رفت. وقتى به او رسيد با نيزه بر او حمله برد، «بسر» زره بر تن داشت، زره وى مانع آن شد كه نيزه به او برسد. آن حضرت او را به زمين افكند، «بسر» براى نجات خود خواست عورت خود را بگشايد تا بدين وسيله از چنگ آن حضرت رهايى يابد. على (ع) روى خود را از او گردانيد. هنگامى كه «بسر» نقش زمين شد، اشتر او را شناخت و به على (ع) گفت:
اى اميرمؤمنان! اين مرد «بُسْربن ارْطاة» دشمن خدا و دشمن شماست. على (ع) فرمود: او را واگذار، لعنت خدا بر او باد. آيا پس از اينكه او آن كار را كرد او را بكشيم؟
آن‌گاه عموزاده «بسر» كه جوان بود، بر على (ع) حمله برد و اين رجز بر زبان داشت: «بسر» را نقش زمين‌كردى، اكنون يك جوان‌به يارى اوآمده است.
بزرگمردى را كه يار و ياورى نداشت بر زمين افكندى.
همه ما مدافع و پشتيبان «بسر» هستيم.
اشتر بر آن جوان حمله‌ور شد در حالى كه اين رجز را مى‌خواند:
آيا هر روز زير پاى مردى گشوده است.
و در ميان گرد و خاك عورتى آشكار است؟
كه براى نجات از مرگ انجام گرفته است.
اميدوارم پشت «عمرو» و «بسر» شكسته شود.
اين را گفت و چنان نيزه‌اى به جوان زد كه ستون فقرات او شكست و بسر نيز از صحنه گريخت. «١» اشتر و عمروعاص‌ صف شكنيهاى اشتر، خواب از چشم معاويه ربود. از اين رو «مروان حكم» را فراخواند و از وى خواست كه در رأس قبيله‌هاى «كَلاع» و «يَحْصَب» با اشتر مبارزه‌