سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٧
سهمگين با دشمن بود. آن حضرت نخست به مركز قبيله «مَذْحِج» رفت و آنان را آماده كارزار يافت. آن گاه از قبيله «كِندَه» سان ديد و ايشان را نيز آماده نبرد با دشمن پست و پليد ديد. اشْعَث كِندى خود را به على (ع) رساند و گفت: اى امير مؤمنان، آيا دشمن نابكار، آب فرات را از ما دريغ مىدارد در حالى كه شما در ميان ما هستى، و ما شمشيرهايمان را در دستهايمان مىفشريم، ما را با دشمن واگذار كه به خدا سوگند بازنخواهيم گشت مگر آنكه آب را به دست گيريم، و يا جان به جان آفرين تسليم كنيم.
اى اميرمؤمنان! به اشتر فرمان ده تا با سواران خود، به نقطهاى كه مىگويم بيايد. على عليهالسلام به اشعث فرمود: اين اختيار را به تو واگذار مىكنم. اشعث بازگشت و در ميان مردم فرياد مىزد:
«هر كه آب مىخواهد وعدهگاهش سپيده دم است كه من در آن زمان به سوى آب خواهم رفت.» شبانگاه دوازده هزار مرد جنگى در اطراف او گرد آمدند، اشعث نيز اسلحه خود را بر تن بست. بامداد در رأس سپاه خود به دشمن حمله كرد تا به مركز سپاه دشمن رسيد. سپس با صداى بلند گفت: من اشعث بن قيس هستم از آب دست برداريد. ابوالأعور فرياد برداشت: نه به خدا سوگند تا زمانى كه شمشيرها ما و شما را در برگيرد خواهيم جنگيد. اشعث گفت: به خدا قسم همين را پيشبينى مىكردم.
در اين زمان اشتر و نيروهاى سواره تحت فرمان او، در نقطهاى كه على (ع) به او فرمان داده بود متمركز شدند. اشعث به او پيام داد كه با اسب به قلب دشمن يورش بريد؛ اشتر و نيروهايش چنان بر اسبها تاختند و به پيش رفتند تا آنجا كه سُمهاى اسبان در آب فرو رفت، و شمشيرها بر بدن دشمنان نشست و همه پا به فرار نهادند. «١»