سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٠

«از كاخ ما بيرون رو، اى بى مادر! خداجان ازتنت بيرون آورد، به خدا سوگند تو از دير باز جزو منافقان بودى.» ابوموسى در حالى كه از ترس بر خود مى لرزيد به اشتر گفت:
«امشب را به من مهلت بده.» اشتر پذيرفت ولى به ابوموسى گفت:
«امّا شب نبايد اينجا باشى.» ابوموسى از كاخ خارج شد در حالى كه باور نمى كرد كه هنوز زنده است. مردم به درون كاخ هجوم بردند و خواستند اموال و اثاثيه ابوموسى را غارت كنند، اما اشتر از اين عمل جلوگيرى كرد و به مردم گفت:
«من او را پناه دادم و بيرون كردم و از فرماندارى بر كنار نمودم.» مردم از كاخ پيرون رفتند. آنگاه اشتر به مسجد رفت و خطبه اى مفصل ايراد كرد و در سخنان خود مردم را به يارى امير مؤمنان على عليه‌السلام تشويق نمود، آنها اطاعت كردند و جهت يارى على عليه‌السلام داوطلب شدند. نُه هزار بسيجى از راه خشكى به فرماندهى امام حسن عليه‌السلام عازم شدند. همين تعداد نيرو نيز از راه آب به سوى على (ع) حركت كردند و همگى در «ذيقار» «١» به آن حضرت پيوستند. على (ع) با تنى چند از ياران خود به استقبال نيروهاى از راه رسيده رفت و به ايشان خوش آمد گفت و براى آنها به ايراد سخن پرداخت. سپس همه سپاه به سوى بصره حركت كردند درحالى كه اشتر جلودار نيروهاى بسيجى كوفه بود.