سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٨

نشينى تشويق كرد و ايشان را از يارى اميرمؤمنان على (ع) باز داشت. آن دو نزد امام (ع) بازگشتند و جريان را به آگاهى آن حضرت رساندند. با شنيدن گزارش آنان على عليه السلام خشمگين شد و از جاى برخاست و خطبه اى درنكوهش دشمنان ايراد كرد.
اولين بسيجى‌ پس از پايان سخنان على (ع) اشتر به سوى آن حضرت رفت و گفت:
«اى اميرمؤمنان سخنت را شنيديم، بحق سخن گفتى و در بيان مقصودت موفق بودى، تو پسر عم پيامبر، و داماد و وصى او و نخستين گرونده به او و اوّلين نماز گزار با او هستى؛ در همه جنگها در كنارش حضور داشتى و تو از همه امت افضلى. هر كه از تو پيروى كند خوشبخت است و به فتح و پيروزى دست يافته و هر كه تو را نا فرمانى كند واز تو كناره گيرى نمايد، جايگاهش دوزخ است.» «به جان خودم سوگند اى امير مؤمنان كه بر خورد طلحه و زبير و عايشه غير قابل پيش بينى نبوده. آنها دست بيعت به تو دادند و سپس از تو جدا شدند بى آنكه بدعتى از تو ظهور كند يا ستمى از تو به كسى برسد. اگر آنها ادعا مى كنند كه به خونخواهى عثمان برخاسته اند، چرا از خود آغاز نمى‌كنند، چه آنها نخستين كسانى بودند كه عليه عثمان قيام كردند و مردم را بر او شوراندند.» خدا را شاهد مى گيرم كه اگر آنها به فرمانبرى و اطاعت از تو باز نگردند، ايشان را به عثمان ملحق خواهيم ساخت، چون شمشيرها بر دوشهايمان و قلبها در سينه ها يمان است و ما امروز مانند ديروز هستيم.» اين را گفت و روى زمين نشست.
على عليه‌السلام از سخنان اشتر خرسند شد و به يارى مردم كوفه اميدوار گرديد. از اين رو، فرزندش حسن عليه‌السلام و عمار ياسر را به كوفه فرستاد. اما اين سفر به نتيجه نرسيد و ابوموسى اشعرى با همه توان خود مردم را از يارى على (ع) باز داشت.