سرداران صدر اسلام(ج6)

سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٣

معاويه خشمگين از جايش برخاست و آنان را ترك گفت. روز بعد بار ديگر معاويه به ديدنشان رفت واين بار نيز تمام تلاش خود را به كار برد تا شايد ايشان را وادار سازد كه از گذشته خود باز گردند، ولى اشتر و يارانش در گفتگو با معاويه خشمناك شده و همگى بر وى هجوم بردند و سر و ريشش را گرفتند و او را بشدت بر زمين كوفتند. معاويه ايشان را ترك كرد و همان دم نامه‌اى به عثمان نوشت كه:
«اما بعد، تو گروهى را نزد من فرستاده‌اى كه از زبان شياطين سخن مى‌گويند.
آنها عقايد و انديشه‌هاى خود را در پوششى از قرآن براى مردم بيان مى‌كنند و حقايق را بر مردم شبهه‌ناك مى‌سازند. آنها بسيارى از مردم كوفه را فريب داده‌اند و من ايمن از آن نيستم كه اگر اين گروه در ميان مردم شام باشند، آنان را نيز با جادوى خود فريب ندهند. آنان را به شهر خودشان بازگردان كه بهتر است اقامتگاه ايشان در همانجا باشد كه نفاق‌افكنى آنان از آنجا آغاز شده است.» عثمان با درخواست معاويه موافقت كرد و اجازه داد كه آنها به كوفه بازگردند.
وقتى اشتر و يارانش به كوفه رسيدند، نسبت به پيش از تبعيد به شام، آتشين‌تر و پرخاشگرتر بودند. سعيد (والى كوفه) از آنان به عثمان شكايت كرد. او در پاسخ از سعيد خواست كه ايشان را نزد عبدالرحمن‌بن‌خالد به شهر «حمص» روانه كند.
عثمان نامه‌اى به اين مضمون به اشتر و يارانش نوشت: «اما بعد، من فرمان رفتن شما به حمص را صادر كردم. وقتى نامه من به شما رسيد به آن سو حركت كنيد، چون شما براى اسلام و مسلمانان چيزى جز شرّ نمى‌خواهيد.» وقتى اشتر نامه عثمان را خواند دستهايش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت: «خداوندا! هر يك از ما را كه به مردم بدانديشتر و گناهكارتر است هر چه زودتر كيفر كن.» آن گاه به همراه همرزمان خود از كوفه خارج شدند و راه حمص پيش گرفتند تا به اين شهر رسيدند. عبدالرحمن (فرماندارِ شهر) با خشونت تمام‌