سرداران صدر اسلام(ج6) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢
معاويه براى اين منظور به آن جهت بود كه معاويه تنها كسى بود كه عثمان او را براى چنين بحرانهايى ذخيره مىكرد از اين رو عثمان به معاويه چنين نوشت:
«تنى چند از مردم كوفه به سوى تو فرستاده شدهاند. ايشان را بترسان و از آنان زهر چشم بگير، اگر با تو كنار آمدند عذرشان را بپذير، و اگر ناتوانت كردند آنان را به كوفه بازگردان.» وقتى اين گروه به شام رسيدند و معاويه ايشان را شناخت، بناچار آنان را احترام كرد و ايشان را در كليساى مريم كه زيباترين كاخ شام بود پذيرا شد.
معاويه مستمرى ايشان را همان قدر كه در كوفه به ايشان مىرسيد پرداخت مىكرد. او با آنها غذا مىخورد و با نهايت عزت و احترام با ايشان سخن مىگفت.
روزى از هر در سخنى به ميان آمد و معاويه كه گمان مىكرد آنها تا حدود زيادى نرمش يافتهاند، رو به ايشان كرد و چنين گفت:
«شما گروهى از عرب هستيد كه خداوند به وسيله اسلام به شما عزت و شرافت بخشيد. شما كشورها را زير فرمان خود درآورديد و اندوختههاى آنان را مالك شديد. به من گزارش رسيده است كه شما از قريش دلگير و ناراضى هستيد. اگر قريش نباشند شما به دوران ذلتبار خود باز خواهيد گشت.» آن گاه به تعريف و تمجيد از پدر خود ابوسفيان پرداخت و چنين گفت:
«... گمان من اين است كه اگر ابوسفيان پدر همه بشر بود، همه آنها سياستمدار بودند ...» اشتر و يارانش سخن معاويه را قطع كرده و يكصدا به او گفتند:
«دروغ گفتى؛ همه مردم از نسل كسى هستند كه از ابوسفيان بهتر است. كسى كه خدا او را با دست خود آفريد و از روان خود در او دميد و فرشتگان را امر كرد تا بر او سجده كنند و آنان نيز چنين كردند، با اين همه در ميان فرزندان وى نيك و بد، كودن و هوشمند يافت مىشود.»