ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - ردّ پا
سوى مسجد سهله بشتاب.». به سرعت، به سوى مسجد سهله حركت مىكند. درِ مسجد را بسته مىبيند و مولا را مشاهده مىكند كه از طرف مسجد زيد، به سوى سهله در حركت است. در گوشهاى مىايستد و تماشا مىكند كه آيا مولا در مىزند يا در مسجد خود به خود باز مىشود. هنگامى كه مولا به در مسجد مىرسد، در، به روى حضرتش باز مىشود.[١] و[٢] ...
پىنوشتها:
[١]. ر. ك: كافى، ج ٣، ص ٤٩٥؛ تهذيب الأحكام، ج ٣، ص ٢٥٢؛ إثبات الهداة، ج ٣، ص ٤٥٣؛ وسائل الشيعة، ج ٥، ص ٢٦٧؛ بحارالأنوار، ج ١٠٠، ص ٤٣٩؛ مرآت العقول، ج ١٥، ص ٤٩١؛ حليةالأبرار، ج ٥، ص ٣٣٩؛ گزيده كفايةالمهتدى، ص ٢٧٩؛ ارشاد مفيد، ج ٢، ص ٣٨٠؛ غيبت شيخ طوسى، ص ٤٧١؛ كشف الغمّة، ج ٣، ص ٢٥٣؛ المستجاد، ص ٢٦٤؛ بحارالأنوار، ج ٥٢، ص ٣٣١؛ مزار شيخ مفيد، ص ٢٥؛ المزار الكبير، ص ١٣٤؛ نيز ر. ك: الصراط المستقيم، ج ٢، ص ٢٥١.
(٢). المزارالكبير، ص ١٣٤؛ بحارالأنوار، ج ١٠٠، ص ٤٣٦؛ مستدرك الوسائل، ج ٣، ص ٤١٧؛ نيز ر. ك: قصص الأنبياء، راوندى، ص ٨٠.
[٣]. بحارالأنوار، ج ٥٣، ص ١١.
[٤]. قصص الأنبياء، قطب راوندى، ص ٨٠؛ قصص الأنبياء، جزائرى، ص ٦٥؛ بحارالأنوار، ج ١٠٠، ص ٤٣٤؛ مستدرك الوسائل، ج ٣، ص ٤١٣.
[٥]. غيبت شيخ طوسى، ص ٤٧٥؛ بحارالأنوار، ج ٥٢، ص ٣٣٣.
[٦]. قصص الأنبياء، قطب راوندى، ص ٨٠؛ قصص الأنبياء، جزائرى، ص ٦٥؛ بحارالأنوار، ج ١٠٠، ص ٤٣٤؛ مستدركالوسائل، ج ٣، ص ٤١٣.
[٧]. اقبال الأعمال، ص ٦٤٥؛ بحارالأنوار، ج ١٠٠، ص ٤٤٧؛ كلمةالإمام المهدى، ص ٣٠١؛ صحيفةالمهدى، ص ٥٠.
[٨]. العبقرى الحسان، ج ١، ص ١٠٣.
[٩]. همان، ج ١، ص ١١٣.
[١٠]. العقبرى الحسان، ص ١٠٧.
[١١]. نجم الثاقب، ص ٤٩٩؛ جنةالمأوى، ص ١٣٥؛ بحارالأنوار، ج ٥٣، ص ٣٠٩.
[١٢]. جنةالمأوى، ص ٦١؛ بحارالأنوار، ج ٥٣، ص ٢٤٥؛ دارالسلام، ج ٤، ص ٤٢١؛ المصطفى والعترة، ج ١٧، ص ٢٢٢؛ المختار من كلمات الإمام المهدى، ج ١، ص ٤١٤.
[١٣]. أبواب الهدى، مقدمه، ص ٤٦.
[١٤]. كُمله، نام محلّى در نواحى لنگرود، در استان گيلان است.
[١٥]. سيماى آفتاب، ص ٣٢٧؛ ره توشه مهدى ياوران، ص ١٦٠.
[١٦]. ما، شرح اين ماجرا را در اجساد جاويدان، ص ٤٢، به نقل از يكى از فضلاى نجف اشرف آوردهايم.
[١٧]. العبقرى الحسان، ج ١، ص ١٢٦.
[١٨]. مطالب مفصل تر در اين رابطه را مىتوانيد در منابع ذيل و خصوصاً مجله انتظار، ش ٦، مقاله آقاى علىاكبر مهدىپور و نيز در ماهنامه موعود- ش ٣٩، مقاله آقاى سيد صادق سيدنژاد مطالعه نماييد.
ردّ پا
شبى، رؤيايى ديدم. تو گويى كه با خداوندگار در ساحلى گام برمىدارم و ناگهان، ديدم آسمان هر لحظه، صحنهاى از زندگىام را در برابر ديدگانم به تصوير مىكشد. شگفتا! وقتى بيشتر دقّت كردم، دريافتم كه در برابر هر صحنه، در آسمان، دو ردّ پا بر تن خاك، نقش بسته است: يكى، متعلق به مرد خدا و ديگرى براى خود خدا! وقتى آخرين صحنه از برابر ديدگانم گذشت، به عقب برگشتم و نيم نگاهى به ردّ پاها كردم. چه مىديدم؟ بر خود لرزيدم! دريافتم كه در بسيارى از اوقات، تنها نقش يك ردّ پا بر تن خاك مانده است و باز، وقتى بيشتر دقّت كردم، دريافتم كه آن لحظات، سختترين و پردردترين لحظات من بودهاند.
حسّ غريبى داشتم؛ حسّى شبيه بيچاره بودن؛ دردمند بودن. بغض، راه گلويم را مىبست و اشك امانم نمىداد. از خداوندگار، سؤالى پرسيدم: مگر تو نبودى كه گفتى اگر يك بار، دل به سوى تو بگشايم، تو نيز همه راه را با من خواهى آمد؟ اينك وقتى نيك مىنگرم، در اوج دردها و غمهايم، تنها يك ردّ پا باقى است. نمىدانم چرا زمانى كه لحظه به لحظه، نيازمند حضور تو بودم، حضور نداشتى؟ عجبا كه از درد و رنج، رهايم كردى! و شگفتا كه در بغض و اشك، شانه تحمّل دردهايم نبودى! گفتم: ديگر رهايم كن كه به همراهى تو نيازى نيست! من خود بقيه راه را خواهم رفت.
خداوندگار پاسخم داد: گرامى فرزندا! عزيزا! هيچ مىدانى از آنچه مرا دوست مىدارى، دوستتر مىدارمت و افزون بر آنچه گرامىام مىدارى، گرامى مىدارمت؟ من آفريدمت و عاشقانه دوستت دارم! پس هميشه نيز همراه توام. تو بر ردّپاها نگريستى، لحظاتى كه در درد و رنج بودى، تو راه نمىپيمودى؛ من راه مىپيمودم! تو در آغوش من بودى و اين من بودم كه تو گرامى فرزند را راه مىبردم.