ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٧ - در طلب وحدت بشريت
انديشه جامعههاى كهن- چون جامعههاى مشرقزمين- را كوتهبينى و كوردلى مىداند.[١]
تذكر اين نكته لازم است كه از عصر «هگل»، (١٨٣١- ١٧٧٠ م.)، فيلسوف آلمانى كه با سيستم فلسفى خود بنياد تازهاى را در فلسفه غرب گذارد، مابعدالطبيعه غربى به كمال و تماميت خود رسيد و شايد بتوان گفت حوزههاى فلسفى غرب پس از هگل، غالباً شرح و تكرار فلسفه او و پيش از اويند. واسپس اوست كه «ماركس» و پيروان و تابعانش به تمامى مشغول عمل (تغيير عالم) و كنارهگيرى از نظر (تفسير و پرسش از عالم) مىشوند.
در اين وضع، «عمل» از يك سو ناظر به «عمل سياسى» است؛ چنانكه ماركس رنجبران جهان را دعوت به مبارزه سياسى براى تحقق انقلاب عليه سرمايهدارى مىكرد و از ديگر سو ناظر به «عمل علمى» به معنى كندوكاو در دنيا و تصرف زمين چنانكه «اگوست كنت» مبلغ آن بود.
هر دو گونه عمل، ناظر به تفسير و تفكر فلسفى در عالم نيست بلكه، ناظر بر بىنياز دانستن انسان از «تفكر» اصيل است. عمل به معنى «دخل و تصرف» در عالم منجر به «تكنولوژى» در غرب مىشود و به معنى ماركس منجر به «مبارزه».
در اروپاى غربى، عمل به معنى اول قوىتر از اروپاى شرقى شد. چنانكه در چين شاهد آن بوديم اما، با بسط تكنولوژى و غلبه ليبراليسم و تزلزل در ايدئولوژى ماركسيسم، سوگيرى عملى سياسى ضعيف و تلاش براى دستيابى به تكنولوژى بيشتر شد. آراى فلسفى قرن نوزدهم عموماً سطحى است و در چارچوب «نظريه عمل» قابل بررسى است. مذهب «اصالت ماده» و طرح آن توسط ماركس، ناظر بر همين شرايط فكرى در غرب است. در اين وضع، اگر چه علم و صنعت ترقى كرد ليكن، انسان چنان در برابر صنعت مسكين و خوار شد كه كمال خود را تشبه به ماشين مىپندارد.
به هر روى، «پرسشگران» غرب، به دليل شراكت در «مذهب امانيسم» (اصالت بشر) به نوعى در زمره «مظاهر غرب» به حساب مىآيند و هر يك وجهى از تفكر و فرهنگ غرب را در خود متجلى ساختهاند و لذا انكارشان جز به اثبات ماهيت غرب نمىانجامد. شايد از همين روست كه به هيچ روى «ستيز با غرب» در آنها جاى ندارد و انتظار انقلاب بزرگى را نمىكشند. با اين همه در نسبت با كسانى كه «طرح ماهيت» و «سرانجام» تاريخ غربى را خوش نمىدارند قابل احترامند. دستكم، متوجه تزلزل و فروپاشى ناگزير آن مىشوند. هرچند خود و آرائشان جلوهاى از جلوات فلسفى و سياسى و ايدئولوژيك تفكر غربى است و جز به نزاعها و دعواهاى عارضى درون غرب نمىانجامد.
نزاع «ايدئولوژىها» كه تنها در يك مورد باعث هفتاد سال درگيرى ميان دو اردوگاه شرق و غرب و حادثه «جنگ سرد» شد، نمونهاى از اين نوع دعواهاى عارضى است. دو جريان ايدئولوژيك با مبنا و مبدأ نظرى ثابت (غربى) كه باعث نابودى هزاران انسان و انهدام بخش غيرقابل شمارى از سرمايههاى مادى شد.
فروپاشى اردوگاه شرق، در خود و با خود، اثبات اصالت و حقانيت و ماهيت تفكر جارى در اردوگاه غرب را نداشت بلكه، به منزله فروپاشى ديوار شرقى عمارتى بود كه پوسيدگى از تمامى كنگرهها و برج و باروى آن فرياد مىكشيد: نشانهاى براى پايان.
به قول استاد رضا داورى، «وقتى مىگوييم تاريخ غرب به سر آمده، يعنى عمر تفكر و عمل تاريخ غربى با همه جلوات فلسفى، سياسى و ايدئولوژيك آن سر آمده چون جملگى جلوات غرباند. ضرورتاً بدان وابستهاند و تالى آنند.»
اعلام اين «پايان» با طرح «ماهيت» اين تاريخ و «انكار» آن همراه است چون، اين «پايان» به منزله «پايان صورت» وجهى از مناسبات و پوست انداختن غرب نيست. به قول شاعر، خانه از پاىبست ويران است و نقشبندى ايوان و صورت بيرونى هم كارسازى نمىكند. «ماهيت خودبنيادى» غرب مورد انكار واقع شده و به «پايان» رسيدن عمر آن اعلام مىگردد، حتى اگر صورت بيرونى- غوغاى تكنولوژى
ماشين- كسان زيادى را فريب بدهد و عاشقان مدرنيته را خوش نيايد.
تداوم صورت سازمانهاى اجتماعى و صنعتى و حتى سياسى به مثابه رشد ناخن و موى و پيكر مردهاى است كه زنده مىنمايد. مفارقت روح، دير يا زود فروپاشى و گسست جمله اعضا را سبب خواهد شد. به اين دليل در ابتداى رساله متذكر «بحران در تاريخ غرب» شديم.
روزگارى «نيچه»، گفته بود:
اگر خدايى وجود مىداشت، چگونه براى من قابل تحمل مىبود كه خدا نباشم بنابراين خدايان وجود ندارند ... هر آنچه باعث تحقير غرور من شود، بايد به باطل بودنش حكم كرد.[٢]
در اين قول نيچه همه تاريخ غرب و باطن آن جلوه