ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧ - ذكر جبيب
ذكر جبيب
سهيلا صلاحى اصفهانى
اگرچه روزها با شتاب مى گذرند، اما خاطره ها هرگز بوى كهنگى نمى گيرند.
انگار همين ديروز بود كه او را به خانه آوردى و جان و دلمان با حضورش بهشتى شد.
اين نخل ها را كه مى بينى به بركت نگاه نافذ او دوباره به ثمر نشستند و خشكيدگى از يادشان رفت ...
و اين خرماها ...
اين خرماهاى رسيده، سهم او و سربازان سپاه خيالى اش بودند ...
چه عالمى براى خود داشت!
و تو با چه لذتى خرماها را مى چيدى ...!
خاطرت هست آن شب را كه تا دير وقت بيدار ماند تا تو بيايى و سپس مؤدب و متين روبه روى تو نشست و با همه خردساليش چون مردان مرد، خواسته اش را به زبان آورد و تقاضا كرد تا او را همراه خود به شام ببرى.
چه حكايت عجيبى بود آن رفتن ... آن ديدار ... و آن راهب نصرانى كه ...
چه بود نامش؟ بحيرا يا نسطورا؟
او را به بت ها سوگند داد و دانست كه «لات» و «عزى» را خوش نمى دارد.
گفت: جوان پاك و مهربانى است.
گفت: از نشانه هايى كه در او ديدم و نيز از نوشته هاى كتاب مقدس، دانستم كه او مرد بزرگى مى شود ...
گفت: مبادا دست يهوديان به او برسد ...
و تو تا هنگام بازگشت لحظه اى چشم از او برنگرفتى ...
او در كودكى اش حتى، قدمى جز در طريق راستى و صداقت برنداشت.
ديدى چطور آن روز كه آن عرب بيابانى كيسه پولش را گم كرده بود و بچه ها يافته بودند و مى خواستند ميان خودشان قسمت كنند، او مانع شد و براى ماجرا، پايانى خوش را رقم زد ...
هم مرد به زرش دست يافت،
هم بچه ها به جايزه حلالشان رسيدند ...
مسكينى در اين شهر نيست كه آوازه بخشندگى او را نشنيده باشد و از دستان پرمهر او قرص نانى نستانده باشد.
دوست و دشمن بر امانتدارى او گواهى مى دهند و پاكدامنى اش را مى ستايند.
هيچ كس هرگز دروغى از وى نشنيده است.
عجب روزى بود، آن وقت كه اهل مكه نزد تو آمدند و خواستند كه به كعبه بروى و از خداى يكتا، باران طلب كنى و تو ...
برق نگاهت را فراموش نمى كنم. با شادى دست او را گرفتى ...
مى دانستى، حتماً مى دانستى كه چه اعتبارى نزد خداوند دارد ...
او را به كعبه بردى و پروردگار را به پاكى و عزت او سوگند دادى و مكه با چشم خود نزول رحمت را ديد و سيراب شد.
هنوز چوبدست او را كه مى بينم ياد شبانى اش مى افتم ...
صبحگاهان برمى خاست، اندك توشه اى برايش مى گذاشتم و او گله را به چرا مى برد.
از او پرسيدم در تنهايى صحرا چه مى كنى؟
و او برايم از آسمان و ستارگان گفت، از خورشيد و ماه، از كوه، از گل هاى رنگارنگ، از گوسفندان و سگ گله و ...
او خلوت خود را با انديشيدن و تفكر در خلقت پر مى كرد.
حلف الفضول!
سوگندنامه جوانمردان را به ياد دارى؟
او از جوانى اش بى عدالتى را برنمى تابيد.
مگر مى شود به غريبه اى در اينجا ستم شود و او ببيند و خاموش بماند؟
همين كه فرياد دادخواهى مرد را شنيد، نيك ترين سنت مرده گذشتگانمان را زنده كرد و مصمم به يارى او شتافت.
و تا امروز كسى جرأت نمى كند بيگانه اى را بيازارد.
فكرش را بكن ...
امروز ...
امروز من- فاطمه-
همسر تو- ابوطالب-
مهيا شده ام تا به خانه خديجه بروم و پاسخ شيرين او- محمد، عزيز اين خانه- را براى دختر خويلد ببرم ...
مبارك باد اين وصلت كه فراتر از زمين است و از جنس آسمان.