ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٥ - سپيده سر ميزند
گلبرگ سپيده سر مىزند
معصوم زمان
من، اگر او را ببينم، كه سعادتش را ندارم، اگر صدايش را بشنوم كه گوش دلم كر است؛ نه اصلًا اگر نامه ام به دستش برسد، به او مى گويم: اى تنها معصوم اين زمان! دخترى را مى شناسم كه براى درس خواندن قالى بافى مى كند. خانواده اى شلوغ دارد كه براى زندگى تقلا مى كنند. مريضى دارد كه به علت ضعف مالى در خانه اش جان سپرده است. اينها كسانى هستند كه با وجود فقر، ايمان دارند.
ولى، درآن سوى سكه كسى است كه نمى داند چطور پولش را خرج كند. خانواده اى كه ظاهراً مسلمانند ولى نه اسلام را مى شناسند و نه كفر را، اصلًا نمى دانند چرا زنده اند؟ فكر مى كنند در جهان بهترين اند. حتى كسانى را مى شناسم كه رفتارشان اسلامى است، نماز مى خوانند و روزه مى گيرند، ولى ريا مى كنند. مال مردم را آن قدر بالا مى كشند كه مى پندارند از آسمان فرود آمده اند. ما را اصلًا انسان حساب نمى كنند. اى دوست مؤمنان! نمى خواهم بگويم از اين چيزها بى خبرى، بلكه مى خواهم بگويم اگر حق انتظار را به جا نياورده ام، ولى اين چيزها را مى بينم.
زهرا سميعى
سپيده سر ميزند
موعود من وقتى مى آيد كه غنچه هاى عشق، كه شعله هاى روشنايى، كه خرمن هاى سپيده ميان ظلمتكده دل ها روييده باشد.
موعود من وقتى مى آيد كه ياقوت هاى اشك روى گونه هاى من ضيافتى بى پايان برپاكرده باشند.
موعود من وقتى مى آيد كه دل ها همه آبى شود و خون عشق در شريان ها جارى گردد و خوشه هاى زندگى در دشت هاى خشك به رويش نشيند؛ آن گاه برهوت\* ها بدل به بركه هاى روشن آب مى شوند و موج هاى زندگى در آن به تلاطم مى ايستند. آرى با آمدن او هستى در جذر و مدّى ديگر به تكاپو مى افتد ...
عليرضا عطايى- اصفهان
پى نوشت:
\* برهوت: بيابان بى آب و علف و خشك.