ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - پنجره فولاد
قالب تهى كرده بود. گويا همين كه دوست ديگرمان مى رسد، شيخ آغوش مى گشايد و او را در بغل مى كند و در دامان او جان به خدا مى سپارد.
پيكر پاك او با تجليل، از منزل تشييع مى شود و در صحن مزار «ابن بابويه» دفن مى گردد.
با درگذشت شيخ رجب على خياطى، پرونده اعمال خدايى آن مرد باصفا بسته نمى شود، بلكه با ادامه راه او به وسيله دانش آموختگان مكتب اخلاص و عشق به خدا، هر روز حسنات او افزوده مى گردد و درجاتش فزونى مى يابد.
بوى گل سرخ
در سفر به كاشان، شيخ مانند همه سفرهاى ديگر، نخست به قبرستان شهر رفت. همراهان شنيدند كه به حضرت اباعبدالله الحسين (ع) سلام مى دهد. جلوتر مى رود، مى گويد: بويى به مشام تان نمى رسد؟ بوى گل سرخ! و از مسئول قبرستان مى پرسد، امروز چه كسى را دفن كرده اند؟ وى همه را به طرف محل دفن كسى مى برد كه تازه به خاكش سپرده اند.
در آنجا همه آن گل را بو مى كنند. شيخ مى گويد: وقتى اين بنده خدا را در اين جا دفن كرده اند، وجود مقدس سيدالشهداء (ع) تشريف آورده اند اين جا، و به واسطه اين شخص، عذاب را از اهل قبرستان برداشته اند.
پنجره فولاد
در سفر به مشهد، هنگامى كه در صحن حرم مطهر امام رضا (ع) بود، جوانى را مى بيند كه در كنار پنجره فولاد با گريه و زارى، امام رضا (ع) را به حق مادرش قسم مى دهد و دعا مى كند و چيزى مى خواهد. شيخ به يكى از همراهان مى گويد: برو به جوان بگو درست شد!
جوان رفت.
از شيخ مى پرسند: جريان چه بود؟
مى گويد: اين جوان، خواهان ازدواج با كسى بود كه به او نمى دادند و متوسل به حضرت امام رضا روحى فداه شده است. حضرت فرمودند: درست شده است برود.
پى نوشت ها:
١. حكايت هايى از زندگى شيخ رجب على خياط، به كوشش محمد محمدى رى شهرى.
[١]. صنعتگر.
[٢]. ظاهراً اين واقعه در سن ٢٣ سالگى شيخ اتفاق افتاده باشد.
[٣] جامه گشاد و بلند كه روى قبا (لباس مردانه بلند) مى پوشند
[٤]. پارچه نازك سفيد كه در تابستان روى خود مى اندازند.