ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - خرمايى از آتش
باران
خرمايى از آتش
به قلم يك منتظر
در اتاق را باز كردم و در حالى كه چادرم را از سرم برمى داشتم، گفتم: «مريم خانم سلام، شانس آوردم باران گرفت، وگرنه ...» جوابى نيامد. وقتى نگاهم را چرخاندم در جا خشكم زد. باورم نمى شد، يعنى اين همان مريم دو، سه ماه پيش است. زير لب گفتم: «مريم و سجاده! چه مى بينم؟ دارى سر به سرم مى گذارى؟ آره جان خودت، لااقل اگر نمازخوان نيستى، با من از اين شوخى ها نكن!» باز هم ساكت بود، كيفم را به گوشه اى انداختم. هنوز باورم نمى شد؛ نگاهم را دور اتاق چرخ دادم، پنجره ها بسته بود. انگار از اول فكر همه جا را كرده بود. خصوصاً اينكه در حياط را هم برايم باز گذاشته بود. به مريم خيره شدم. دلم مى خواست زودتر از كارش سر در بياورم. اتاق كاملًا ساكت بود، طورى كه صداى نفس هايم را مى شنيدم. از جا برخاستم و كنارش ايستادم. گفتم: «شما كه استعفا داده بودى، اين طورى مهمان دعوت مى كنى؟» آرام گوشم را نزديك او بردم، خيلى عجيب بود، صداى گريه اش كه به سختى آن را پنهان مى كرد بر تعجبم افزود. ابروهايم را در هم كشيدم و دستم را زير چانه گذاشتم. مريم خم شد و بعد از بلند شدن از ركوع، زانوهايش را روى زمين ثابت كرد و با تمام وجود پيشانى اش را به مهر چسباند. هر فكرى را از ذهنم گذراندم. اما هيچ كدام با آن چه كه در پيش رويم مى ديدم، مطابقت نداشت. مريم سر از مهر برداشت. قطرات اشك جوى كوچكى را روى مهر درست كرده بودند. گاهى گريه اش بيشتر مى شد و شانه هايش به شدت مى لرزيد. فكر كردم نكند، برايش ناراحتى يا مشكلى پيش آمده كه اينطور؟
اما نه، اين نمى توانست بهانه خوبى باشد. پشت سرش نشستم و به ديوار تكيه دادم. نگاهم آسمان را مى پاييد. ابرها رفته رفته به هم مى پيوستند و سياه تر مى شدند. گل هاى سرخ چادرش توجهم را جلب كرد. معلوم بود كه خيلى وقت است از آن استفاده نكرده. سرم را به ديوار چسباندم. در دلم خدا را شكر كردم كه بالاخره به هر بهانه و دليلى به راه آمده. گل هاى سرخ در ذهنم تداعى مى شد، بزرگ و بزرگ تر و بزرگ تر ...
انگار همين ديروز بود. وقتى خانه شان رفتم. درب حياط را مثل هميشه برايم باز گذاشته بود. او را كه ديدم خيلى آرام و ساكت گوشه اتاق نشسته بود و مطالعه مى كرد. شاخه گل سرخى را كه در دست داشتم به سويش دراز كردم و گفتم: «سلام، بفرما، مريم خانم» شاخه گل را گرفت و خيلى خشك جواب سلام را داد و گفت: «به چه مناسبت؟» لبخند زدم و گفتم: «هيچى، به عنوان هديه دوستى، ناقابل است.» مريم ريشخندى زد و گفت: «متشكرم، اما فكر نكنم بى مناسبت آمده باشى؟» چيزى نگفتم و فقط لبخند زدم. كتابش را بست و بدون آنكه بگذارد تا اسم روى آن را بخوانم، در