ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١ - عنايتى در غربت
حال و از اين پس تا پايان جهان كسى چون او نيامده و نخواهد آمد؛ دختر پيغمبر مسلمانان حضرت فاطمه زهرا (س). كسى كه افتخار مى كنم به اين كه از لحاظ اصالت و ريشه، نسل من به او منتهى مى شود. بى بى گفت و گفت و گفت ... از اين كه حضرت فاطمه (س) روزى گرفتار افزون خواهى و دنياطلبى عده اى شد و سرانجام از گستاخى آن عده، دچار شكستگى پهلو شد، چنان كه طعم تلخ درد آن تاكنون و از اين پس، كام هر شيعه را مى سوزاند و خواهد سوزاند ...
دل بى بى شكست، اشك در چشمانش حلقه زد و در نگاهش چنان صميميتى موج مى زد كه بى اختيار دستان خود را دور گردن بى بى حلقه زد و خود را در آغوش گرم و پرمحبتش رها كرد. كارى كه شايد از وقتى كمى بزرگ تر شده بود، با مادرش هم نكرده بود. احساس آرامش لذت بخشى پيدا كرد. بى بى با لحن مادرانه، ادامه داد:
- وقتى از جده ام، راه نجات خواستم و خداوند را به آبروى او سوگند دادم ... ديرى نپاييد كه خانم و آقايى به اتاقم آمدند. همان هايى كه مرا به بيمارستان رسانده بودند و در مدت بسترى، چندين بار، جوياى احوالم شده بودند، و آن خانم، نگران از اين كه مبادا بيمارستان را ترك كرده باشم. پيشنهاد جالبى به من داد.»
سارا سرش را از سينه بى بى جدا كرد و زل زد توى صورتش، مشتاقانه منتظر شنيدن ادامه ماجرا بود:
- آن خانم از من خواست تا به عنوان پرستار دختر و پسر كوچكش، در خانه اش مشغول شوم. و آنها كسانى نبودند، جز پدر و مادر تو ...
لبخند كمرنگى روى لبان سارا نقش بست. شايد حالا، دليل آن همه علاقه به بى بى را مى فهميد. اينكه از وقتى خود را شناخت، وى در كنارش حضور داشت. و او چون عضوى، در خانه آنها زندگى مى كرد. عضوى با ظاهرى كاملًا متفاوت از مادرش. و اعمال غريبى كه در طول شبانه روز انجام مى داد. كارهايى كه مادرش به او گفته بود، نبايد درباره آنها از بى بى سؤال كند. او دين ديگرى داشت. كه اين كارهاى ناآشنا كه در ساعاتى خاص دست و رويش را كاملًا مى شست و به اتاق مى رفت و كارهايى به اسم نماز مى خواند، و پس از بيرون آمدن از اتاق، آرامشى در وجودش موج مى زد. همه و همه به دين او مربوط مى شد. مادرش گفته بود چيزى شبيه به كليسا رفتن ما، شبيه دعاى قبل از غذا ... و اما امشب او براى اولين بار، توسل پيدا كردن را از زبان بى بى شنيده بود. خواست چيزى بگويد، اما درد، ذره ذره وجود نازك و شكننده اش را در اختيار گرفت و وادارش كرد تا خود را از آغوش گرم و محبت آميز بى بى بيرون بكشد. سرش را روى بالش گذاشت و دراز كشيد. درد پهلو، تا مغز استخوانش را هم مى سوزاند. قطره هاى زلال اشك در چشمانش متولد مى شد.
- اوه بى بى، كاش من هم مثل تو با خوشحالى از بيمارستان مرخص مى شدم. كاش آن روز در مدرسه، آن اتفاق نمى افتاد. كاش آن روز به مدرسه نمى رفتم. آن پله هاى لعنتى ... پله هايى كه هيچ وقت مرا به حياط مدرسه نرساند ... اوه بى بى، از همه چيز متنفرم از آن مدرسه لعنتى بدم مى آيد ...
اشك هاى داغ، بغض دل دخترك را روى صورتش پهن مى كرد و بى بى در آن هياهو نمى دانست چه بايد بكند؟
- آرام باش، حالا كه چيزى نشده خوب مى شوى، هميشه كه اين طور نمى مانى، ...
- بس است بى بى، تو نمى خواهد دلدارى بدهى. من هرروزه روز با اين درد، نفس گير، دارم آب مى شوم از اين دنيا، هيچى نفهميدم ... اين درد كه لحظه اى راحتم نمى گذارد. سرانجام مرا مى كشد.
آه يا عيسى مسيح، كاش دكتر مجربى پيدا مى شد كه بتواند مرا از اين پهلوى شكسته خلاص كند ... بى بى خسته شدم ... هر حركتى كه مى كنم، درد مانند جرقه هاى آتش، از سر تا نوك پاهايم را در خود مى گيرد ... نفسم بند مى آيد. قلبم فشرده مى شود ... لبان بى بى، بوسه را بى وقفه نثار صورت خيس اشك سارا مى كرد ...
اولين بار بود كه او را اين همه گريان و دل شكسته مى ديد، حتى آن روز كه از پله هاى مدرسه، ليز خورده بود، اين قدر بى تابى نكرده بود ... و با خود فكر كرد بعضى وقت ها، هيچ راهى جز گريه باقى نمى ماند و آرامش بخش تر از آن وجود ندارد يا پيدا نمى كند.
- اين قدر خودت را اذيت نكن، عزيز دلم ... مى بريمت پيش يك دكتر ... مى بريمت لندن ... هان ...
سارا كه از زور گريه، بريده بريده حرف مى زد، گفت:
- يعنى مى شود ... آره ... تازه من حاضرم همه پس اندازم يعنى همان ١٢ ميليون دلار را، كه توى بانك دارم را به اضافه ٨ ميليون هم از پدر و ديويد قرض بگيرم، با پول بيشتر حتماً دكترى پيدا مى شود كه مرا خوب بكند مگر نه ...؟
در آن هنگام فكرى مثل برق در ذهنش روشن شد. بى اختيار صورت معصومانه و اشك آلود او را در ميان دستانش گرفت و با لحنى اميدوارانه گفت:
- من يك دكتر خوب سراغ دارم. او تو را خوب مى كند ...
سارا با لبانى ميان خنده و گريه، شگفت زده پرسيد: