ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - عنايتى در غربت
- روى صندلى راحتى اش توى بالكن تكيه داد. از اين اخلاق ها نداشت كه شب در بالكن بنشيند و كوچه و خيابان را تماشا كند. شايد هم وقت اين كارها را نداشت. اما هرچه بود آن شب با شب هاى ديگر كمى فرق داشت. هرچند ظاهراً مثل هميشه، شبى بدون مهتاب و خيابان هايى خو گرفته با روزهايى پر رفت وآمد و پرزرق و برق و پرسروصدا و شب هايى ساكت و خواب آور ... سيگارى روشن كرد و گوشه لبش گذاشت و در حالى كه دستانش را پشت سر به هم قلاب كرده بود به روزهاى پيش فكر كرد ... بيمارستان آن روز هم مثل روزهاى قبل شلوغ بود. اما با اين وجود توانست، ماشينش را در پاركينگ بيمارستان پارك كند، دسته گل را از صندلى جلويى برداشت. كراواتش را درست كرد و به طرف بخش كودكان بيمارستان هامبورگ، به راه افتاد ....
- روى صندلى راحتى اش توى بالكن تكيه داد. از اين اخلاق ها نداشت كه شب در بالكن بنشيند و كوچه و خيابان را تماشا كند. شايد هم وقت اين كارها را نداشت. اما هرچه بود آن شب با شب هاى ديگر كمى فرق داشت. هرچند ظاهراً مثل هميشه، شبى بدون مهتاب و خيابان هايى خو گرفته با روزهايى پر رفت وآمد و پرزرق و برق و پرسروصدا و شب هايى ساكت و خواب آور ... سيگارى روشن كرد و گوشه لبش گذاشت و در حالى كه دستانش را پشت سر به هم قلاب كرده بود به روزهاى پيش فكر كرد ... بيمارستان آن روز هم مثل روزهاى قبل شلوغ بود. اما با اين وجود توانست، ماشينش را در پاركينگ بيمارستان پارك كند، دسته گل را از صندلى جلويى برداشت. كراواتش را درست كرد و به طرف بخش كودكان بيمارستان هامبورگ، به راه افتاد ....
مدتى بعد، وقتى از اتاق دخترك بيرون آمد و خودش و دكتر بخش را از تيررس نگاه او دور ديد سؤالى كه ذهنش را مشغول كرده بود، را با دكتر در ميان گذاشت و پاسخ شنيد كه:
- اوه، آقاى شولدر! من عادت ندارم كه به بيمارانم اميدهاى واهى بدهم. اگرچه از لحاظ روان شناسى، نااميد كردن مستقيم هم كار درستى نيست، اما خب من يك پزشكم و قبل از هر چيز، بيمارم از من مى خواهد حقيقت را به او بگويم. و اما در مورد دختر شما، تنها راهى كه براى بهبودى نسبى او به نظر مى رسد، عمل است، البته با درصد خطر بسيار بالا و ...
آقاى شولدر، بار ديگر و بدون آنكه منتظر جواب باشد، پرسيد؛
- پس با اين صحبت ها، او نمى تواند، مثل گذشته اش، كاملًا سالم و تندرست شود؟ راه برود، بدود ...
- خب البته، اضطراب، نگرانى، و ناراحتى هاى روحى، هر يك به تنهايى مى تواند از عواملى باشد كه نتيجه مثبت عمل را كاهش مى دهد.
- آيا لازم است با يك روان شناس يا مشاورى صحبت كند؟
دكتر عينك را از چشم برداشت و با دستمال كوچكى، شيشه هايش را تميز مى كرد كه گفت:
- اوه، در اين چند روزى كه اينجا بسترى بود. هم من و هم همكارانم، به قدر كافى با او صحبت كرديم. بايد به او حق داد. شكستگى استخوان پهلو، در عين حال كه خيلى دردناك است، خيلى هم خطرناك است. او امروز مرخص مى شود. ضمن آنكه باز هم مى گويم، شما بايد با دخترتان صحبت كنيد ...
آقاى شولدر، شانه هايش را بالا انداخت و گفت: من و همسرم براى اينكه كارمان را از دست ندهيم ناچاريم از صبح تا شب، در يك شركت مددكارى اجتماعى مشغول باشيم.
دكتر كه به انتهاى سالن و به اتاق استراحت رسيده بود، در آستانه درب ايستاد و گفت:
- با اين حال صحبت نزديكان تأثير بيشترى دارد، به خصوص اوه ... اسمش چى بود؟ آن خانم مسن كه روز ملاقات آمده بود، روسرى داشت؟
آقاى شولدر، بى معطلى گفت: «بى بى»
- بله، از او بخواهيد كه با او صحبت كند. دختر شما فكر مى كند كه از زير عمل جان سالم به در نمى برد و خب، تحمل شكستگى و درد، برايش بهتر از مردن است و اين طبيعى است.
ياد بى بى افتاد. پكى به سيگار زد و از جا برخاست و در حالى كه صندلى راحتى اش همچنان به جلو و عقب حركت مى كرد، آقاى شولدر از بالكن به اتاق خواب برگشت. خانم شولدر مثل هميشه، زودتر از بقيه، خواب بود. به ساعت روى ميز كنار آباژور، خيره شد. تازه سر شب بود ... ته سيگارش را به زيرسيگارى سپرد و براى صحبت با بى بى، آرام از اتاق بيرون آمد. از پله هايى كه به اتاق دختر و پسرش منتهى مى شد، گذشت. كمى آن طرف تر از پله ها، در سالن، شعاع كمرنگى از چراغ آشپزخانه، دايره كوچكى را به داخل سالن، وارد كرده بود. از تاريكى و سكوت وحشت آور خانه، گذشت و خود را به آشپزخانه رساند. بى بى مثل هميشه، با پيراهنى ساده و بلند، اما تميز و روسرى اى كه تا وقت خواب از سر برنمى داشت، مشغول كار بود. چهره اش آرام و صبور به نظر مى آمد.
- خسته نباشى بى بى!
- شير آب را بست و بند پيش بند را از كمر باز مى كرد كه گفت: «متشكرم آقا ...»
آقاى شولدر صندلى را از زير ميز بيرون كشيد و نشست:
- آمدم بپرسم، چه خبر؟ باهاش صحبت كردى؟
- بله، اما خب، سارا جوابى نداد كه شما را خوشحال كند. و مشغول خشك كردن ظرف هاى شسته شده، شد.
- اين چه حرفى است. همه مى دانيم، تو خودت هم مى دانى كه سارا تو را خيلى دوست دارد. پس تو بايد يك كارى براى سلامتى او بكنى، اين طور نيست؟
- آقا! من هم سارا را مثل دختر خودم دوست دارم و حاضرم براى خوب شدن او هر كارى بكنم. اما شما از من مى خواهيد او را به كارى وادار كنم كه از آن وحشت دارد. او حتى حاضر نيست در اين باره حرفى بشنود چه برسد به اين كه خودش را زير تيغ جراحى قرار بدهد.