ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - وفات شيخ
بلكه لباده[١] و عبايى مى پوشد و عرق چين بر سر مى گذارد، برازنده عنوان شيخ مى شود و از آن پس او را شيخ رجب على مى خوانند.
شيخ مكتب نرفته ما، با همان صفاى باطن و صميميت دوست داشتنى خود به چنان باور و ايمانى رسيد كه تا دم مرگ، لحظه اى از دعا و مناجات به درگاه الهى غافل نبود. داستان واپسين لحظات زندگانى او از زبان يكى از ياوران او، همچون لحظه لحظه زندگانى او خواندنى و آموزنده است.
سرانجام، پس از هفتادونه سال بندگى و عبادت خداوند در اين دنياى گذرا، در روز دهم شهريور ١٣٤٠ هجرى شمسى، مرغ وجود شيخ از قفس تن پر مى كشد و شيخ به خاطره مى پيوندد.
وفات شيخ
هم نشينان او از وفات شيخ چنين گزارش مى دهند:
خواب ديدم كه دارند در مغازه هاى سمت غربى مسجد قزوين را مى بندند. پرسيدم: چرا؟ گفتند: آشيخ رجب على خياط از دنيا رفته است.
نگران و پردلهره از خواب برخاستم. ساعت سه نيمه شب بود. خواب خود را رؤياى صادقه يافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بى درنگ روانه منزل يكى از دوستان شدم. با شگفتى از دليل اين حضور بى موقع سؤال كرد. جريان رؤياى خود را تعريف كردم. ساعت پنج بود كه به طرف منزل شيخ راه افتادى. شيخ در را گشود، داخل شديم و در اتاق، همراه شيخ نشستيم و قدرى صحبت كرديم. شيخ به پهلو خوابيد و گفت: چيزى بگوييد، شعرى بخوانيد!
يكى خواند:
|
خوشتر از ايام عشق ايام نيست |
صبح روز عاشقان را شام نيست |