ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - امتحان خدا
دام انداخت، با خود گفتم: رجب على! خدا مى تواند تو را امتحان كند.
بيا اين بار تو خدا را امتحان كن!
سپس به خدا عرضه داشتم:
خدايا! من اين گناه را براى تو ترك مى كنم، تو هم مرا براى خودت تربيت كن!»
آن گاه به سرعت از دام گناه مى گريزد و بى درنگ ديده باطن او روشن مى شود و آن چه را كه ديگران نمى ديدند و نمى شنيدند، مى بيند و مى شنود.[١]
همين پايدارى جوان خياط در برابر خودنمايى هاى افسون گرانه دنيا بود كه روزنه هاى پردرخشش جهان معنى را بر روى او گشود و از همين زمان بود كه لطف و محبت جاودان الهى بر وجود او پرتو افكند. از آن پس، هرگاه شيطانِ نفس به سراغش مى آمد و با دو صد جلوه به او رخ مى نمود، سراسر وجودش را خشم و غضب فرا مى گرفت، از خانه بيرون مى رفت. در هواى كوچه و خيابان قدمى چند مى زد و آن گاه كه خود را بر نفْس خويش چيره مى يافت، ساكت و آرام و خندان باز مى گشت و به كار مى پرداخت. دنيا چنان در چشمانش پست و خوار شده بود كه همواره از آن به دكان «پيرزنه» تعبير مى كرد و ديگران را از فرو غلتيدن در دام آن بازمى داشت و به پرهيزكارى و عبادت و بندگى خالصانه درگاه الهى فرا مى خواند.
جوان خياط با اين انديشه، نخستين گام ها را براى ورود به عرصه پرهياهوى زندگى، استوار برداشت و با نفْس كشى و قناعت كوشيد تا بهره هاى زيادترى نصيب خود سازد. رويكرد وى به امور معنوى، فرصت تفريح و گردش را از وى گرفته بود. اما اگر دوستانش او را براى رفتن به «امامزاده ابراهيم»، «امامزاده ابوالحسن» يا «بى بى شهربانو» دعوت مى كردند، با آنان همراه مى شد، و در آن جا به جز خواندن نماز و دعا كارى نداشت و در هر فرصتى كه مى يافت از فراخواندن به كارهاى نيك و بازداشتن از امور ناشايست، فرو نمى گذاشت.
يكى از دوستان او مى گويد: جمعى بوديم كه همراه رجب على خياط به قصد دعا روانه كوه «بى بى شهربانو» شديم. نان و خيارى گرفتيم و از كنار بساط خيارفروش، قدرى نمك برداشتيم و بالا رفتيم. آنجا كه رسيديم، خياط گفت: «برخيزيد برويم پايين، كه ما را برگرداندند. مى گويند: اول پول نمك را بدهيد، بعد بياييد مناجات كنيد».
يك بار ديگر، همراه گروهى از دوستان، با ماشين به طرف امامزاده ابوالحسن روانه مى شود. مردم مى گويند: پل خراب است و راه بسته و نمى توانيد از رودخانه بگذريد. مى گويد: «برويم خدا كه هست». مى روند و معلوم مى شود پيش از رسيدن ايشان، جماعتى آمده اند و پل را درست كرده اند.
رفتار و سخنانى چنين، دوستان را بيش از پيش به سوى جوان خياط مى كشاند و آنان را با گوشه هايى ديگر از روحيات و اخلاق وى آشنا مى كند. اين گونه است كه جوان مكتب نرفته و استاد نديده، مسئله آموز صد مدرس مى شود و با اين كه لباس روحانى ندارد،