ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - ويليام بلاكستون
كسى كه دستش را گرفت و در مقابل او مللى را كه سرور و آقاى خويش بودند، خوار و پست گرداند و به زانو درآورد ... تمام ملل را مقابلش نابود كرد و جنگهايش را با پيروزى همراه ساخت و نگذاشت دروازه ها به رويش بسته شود و ذخاير نهفته و تمام گنجهاى مخفى زير زمين را به او بخشيد.»[١]
بلاكستون قصد داشت، با استناد به عهد قديم، هاريسون را تبديل به مسيح، خداى جديد نمايد؛ بسان كوروش كه مى خواست خواست الهى را محقق كند و فلسطين را به يهوديان بازگرداند.
هاريسون به دريافت درخواست بلاكستون اعتراف كرد، اما با وجود اين كه وعده داده بود به آن «توجه كند»، نتيجه قابل توجهى از آن حاصل نشد. اما وزارت امور خارجه آمريكا، نامه اى اعتراض آميز براى دولت روسيه فرستاد و در آن عنوان كرد، ورود بى رويه يهوديان مستمند به آمريكا، «اقدام خودسرانه و نسنجيده اى» است كه دولت روسيه دست به آن مى زند و باعث مى شود «لطف و بخشش مردم- تبديل به بار سنگينى شود كه بر دوش آنها سنگينى مى كند»[٢]. يادداشت وزارت امور خارجه آمريكا پيرامون وساطت اين كشور براى يهوديان روسيه، فقط به خاطر انگيزه اى مسيحى- صهيونيستى صورت نمى گرفت، بلكه انگيزه عدم تمايل دولت آمريكا در به دوش كشيدن بار يهوديانِ بيرون رانده شده از روسيه نيز موردنظر بود.
ارتباط انگيزه مسيحى- صهيونيستى در آمريكا (بازگشت يهود به فلسطين تا در انتظار مسيح موعود باشند) با انگيزه ترس از مهاجرت يهوديان به آمريكا، باعث شد، تا مسيحيت صهيونيستى افراط گراتر و تندروتر از صهيونيسم هرتزلى شود. بلكه صهيونيسم يهودى در لاهوت پروتستانتيسم و عقيده مردمى مسيحيت صهيونيستى، سندى «اخلاقى» و «اعتقادى» يافت كه توانست، صهيونيسم يهودى را به «جنبشى قومى» تبديل كند. جنبشى كه هدف آن بازگرداندن «ملت» يهود به «سرزمينش» فلسطين يا جايگزين شدن دولتى يهودى به جاى دولتى فلسطينى بود.
به همين دليل هنگامى كه «هرتزل» ايده ها و افكارش را جهت تأسيس دولتى يهودى به دولت بريتانيا ارائه كرد، پيشنهاد بريتانيا مبنى بر تأسيس وطنى يهودى در عريش، در مرزهاى مصر، را پذيرفت. سپس بريتانيا ايده برپايى اين دولت را در قبرس و پس از آن در اوگاندا داد. هرتزل به تمام پيشنهادهاى ياد شده پاسخ مثبت داد، چون او هيچ وقت اصرار نداشت، اين وطن قومى در فلسطين تأسيس شود، بلكه او فقط بر لزوم تأسيس دولتى يهودى در هر جاى كره خاكى تأكيد مى كرد و مى خواست، كشورهاى قدرتمند، به ويژه بريتانيا، به جنبش تازه متولد شده، امكان تأسيس دولتى يهودى را بدهد.
اما مسيحيان صهيونيست و در رأس آنها، ويليام بلاكستون، موضع شديدا مخالفى اتخاذ كرده و موضع هرتزل و اولين كنگره صهيونيسم را كه در سال ١٨٩٧ م. در «بازل» منعقد شد، به باد انتقاد گرفتند، تا آنجا كه بلاكستون نسخه اى از عهد قديم را براى هرتزل (بنيانگذار جنبش يهودى صهيونيسم) ارسال كرد و صفحاتى را كه در آن پيامبران عنوان كرده بودند، فلسطين به طور قطع «وطن برگزيده ملت برگزيده است» مشخص كرد.[٣]
«رجينا شريف» اشاره مى كند كه: ايده وطن قومى يهود در فلسطين شش سال قبل از انعقاد اولين كنگره صهيونيسم در بازل در فرهنگ آمريكايى ها نفوذ كرده بود و روايت «دانيال ديروندا» كه «جورج اليوت» آن را به رشته تحرير درآورد، با استقبال خوبى در آمريكا مواجه شد، به گونه اى كه مطبوعات سعى كردند بر بعد سياسى آن تمركز نمايند. از جهت ديگر انتشار افكار و انديشه هاى «لورنس اوليونت» در آمريكا به وسيله «كلوك. كوتدر» تأكيد كردند، فقط اين يهوديان هستند كه مى توانند نيازهاى فلسطين را برآورده سازند و ارتباط ميان يهود و فلسطين به امرى ناخودآگاه تبديل شد و انديشه روبه رشد برانگيخته شدن قومى يهود در نتيجه انتشار آن در تمام مطبوعات و ادبيات مذهبى و غير مذهبى وقت تقويت شد.[٤]
اين فضاى فرهنگى و سياسى عمومى حاكم بر آمريكا طى اواخر قرن نوزدهم تا زمان صدور «وعده بالفور» در سال ١٩١٧ بود. البته اين مسئله وجود مخالفت در ميان فرقه هاى يهودى و مسيحى جامعه آمريكا با اهداف صهيونيسم سياسى را رد نمى كند.
طى اجلاس مركزى خاخامان آمريكا كه در سال ١٨٨٥ در شهر «بتسبرگ» منعقد شد، نمايندگان «يهوديت اصلاح طلب»(Reform Judaism) مقرر نمودند: «يهوديان قوميتى را تشكيل نمى دهند، بلكه گروه و جمعيتى مذهبى هستند»[٥] و طى اجلاس مركزى خاخامان آمريكا در سال ١٨٩٧ (سالى كه كنگره صهيونيسم در بازل منعقد شد) خاخام «اسحاق وايز» طى سخنرانى خود عنوان كرد: «توطئه بازل جز خيال باطل، چيز ديگرى نيست، چون طرح دولت با رسالت دينى و