ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - فرزندم مهدى بيا
فرزندم مهدى بيا ...
سهيلا صلاحى
عزيز حاضرترينم!
يابن الحسن!
ديريست كه آدميان چشم به راه تواند؛
ديريست كه باور آمدنت خيال دلهاست؛
ديريست كه قنوت نماز ما، طلب فرج توست؛
ديريست كه ظلم غالب است و حق مظلوم؛
ديريست كه شب سر رفتن ندارد و صبح هواى آمدن نمى كند.
ديريست كه روزگار تو با روزگار من يكى شده و تو خود،
تداوم ستودنى همه آرمان خدايىِ من گشته اى
يابن الحسن!
قصه من و تو قصه عصمت و عدالت است
حكايت دير و زود تمناى حق است
پيامبر كه رفت، من ماندم و انتظارى سخت
من ماندم و زخم زخم امامت.
من ماندم و ميراث از دست رفته نبوت
و تو امروز وارث اين همه اى!
آن روز شانه هاى خسته ام تاب ستم را نداشت و
دل غمديده ام نيز، خاموشى على را تاب نمى آورد
پس به طلب فدك برخاستم
و به خدا قسم فدك براى من فدك نبود، پيامبر بود، على بود،
حسن بود، پدرت حسين بود ...
و تو بودى!
و من حق همه را مى خواستم، آنچنان كه تو
و بر تمامت ظلم فرياد كرده بودم، آنچنان كه تو
و مى دانستم كه تو روزى خواهى آمد
روزى كه دير نيست، روزى كه همين فرداست
و مى دانستم آن روز، ملكوت پرده عشق را به نام تو مى زند
و زمين و آسمان به پابوس تو مى آيند
روزى كه دير نيست، روزى كه همين فرداست
يابن الحسن بيا!
بيا و زمين را ميزبان عدالت «على» كن
بيا و تعبير صبورى «حسن» باش
بيا و فرياد عزيز دلم «حسين» را از غصه واماندگان برهان
يابن الحسن بيا!
بيا كه «سجاد» بى تاب آمدن توست
«محمد» برايت لحظه شمارى مى كند
و «جعفر» با هر نمازش تو را مى خواند
يابن الحسن بيا!
بيا كه «موسى» چشم انتظار توست
رضا با همه غريبى اش نذرها براى آمدنت كرده
و جواد بى هيچ بهانه اى، يكسره تو را مى خواند
يابن الحسن بيا!
بيا كه «هادى» بى قرار توست و «حسن» خدا مى داند چگونه دلدارى نرگس مى دهد!
يابن الحسن بيا!
بيا و دل شكسته مرا از پس قرنها به شادى بخوان!
بيا و چشم مادرت «فاطمه» را روشن كن.