ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - در انتظار منجى
ميانبرى را كه يكى از همكلاسى هايم به من نشان داده بود انتخاب كردم. به يكى از كوچه هاى خلوت كه رسيدم ناگهان دو جوان كه موهاى سرشان را تيغ انداخته و قسمت وسط آن را مثل تاج خروس درست كرده بودند و معلوم بود كه از فرقه گرايان هستند با خنده هاى كريهى قصد ايجاد مزاحمت داشتند. قلبم به رعشه افتاد، ترس وجودم را فرا گرفت و به سرعت دويدم. نمى دانستم به كجا، از پرچين كوتاهى پريدم و به كوچه بزرگ ترى رسيدم كه شبيه خيابان فرعى بود. اتومبيلى عبور مى كرد، جلوى راهش را سد كردم، با ترمز شديدى ايستاد و من به داخل پريدم. راننده كه متوجه حالت غير عادى ام شده بود مرا تا سر خيابان اصلى رساند. با شتاب به طرف پانسيون دويدم. لباسهاى گل آلود و روسرى پاره ام نشان از حال نامساعدم داشت. به محض اين كه به كوچه محل اقامتمان پيچيدم با شخصى برخورد كردم كه موجب شد همه كتابهايش روى زمين بريزد. با زبان انگليسى به عذرخواهى پرداخته و مشغول جمع كردن وسايل وى شدم. وقتى سر بلند كردم جوانى را ديدم كه در كتابخانه اطلاعات مورد نيازم را جست وجو كرده بود.
با نگاهى شرمگين گفتم: «ببخشيد، اين هم جواب خوبى!»
محترمانه پرسيد: «از چيزى فرار مى كرديد؟»
گفتم: «نه فقط كمى ترسيده ام». با تحكم گفت: «دختر تنها چرا بايد در تاريكى بيرون باشد» و ادامه داد: «مسيرتان كجاست؟ تا منزل همراهتان باشم». تشكر كردم و گفتم: «منزلم در همين نزديكى است». از سر و وضعم خجالت كشيده بودم؛ يا ترس باعث شد نمى دانم ولى با سرعت خداحافظى كردم و به طرف منزل راه افتادم. بين راه فكر مى كردم كه شايد شرط ادب بود كه نشانى منزلم را به او مى گفتم ولى بلافاصله با خود گفتم: «نه او بايد بداند ارتباطات زن مسلمان متفاوت است». آن شب با اعصاب درهم و آشفته خوابيدم و روز بعد كسل و دير بيدار شدم. با سرعت به تراس رفتم تا لباسهاى شسته را به داخل بياورم و اتو بزنم و به دانشكده بروم كه ديدم لباسهايم همه با لكه هاى قهوه اى كه معلوم بود از طبقه بالا ريخته اند كثيف شده، خيلى عصبانى شدم، به اتاق ليلا تلفن كردم و شماره داخلى اتاق طبقه بالا را پرسيدم. شخصى كه مى دانستم مهدى نام دارد با هشتمين زنگ گوشى را برداشت. سلامى گفتم و با خشونت ادامه دادم: «من هموطن شما هستم كه در طبقه پائين ساكنم، از شما گله مندم چون پس مانده قهوه تان را به طبقه پائين و روى لباسهاى من ريخته ايد». در پاسخ گفت: «اولا عليكم السلام، ثانيا من هرگز مرتكب اين عمل ناپسند نشده ام».
با عصبانيت گفتم: «لباسهاى سفيد و تميز من با قهوه كثيف شده و شما مقصر هستيد».
آرام پاسخ داد: «شما عصبانى هستيد و شايد حرفهاى مرا درك نكنيد، خانم محترم! من اصلا قهوه استفاده نمى كنم. ضمنا چيزى را از پنجره بيرون نمى ريزم».
با لحن تندى گفتم: «آقا! جاى عذرخواهى توجيه نكنيد. از اين كه هموطنم هستيد متاسفم» و با عصبانيت تلفن را قطع كردم. دقايقى بعد لباس ديگرى تن كردم و براى رفتن به كالج از سالن گذشتم، در محل اتصال پله ها و درهاى خروجى همان آقايى كه اطلاعات مورد نيازم را جست وجو