ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢ - آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
مرا هيچ كس نمى شناسد و بعد از فوت من مرا مى شناسند.
و يكى از شاگردان معظم له نيز ياد مى كرد كه:
فلانى! كسى در دنيا مرا نشناخت، ولى در دو وقت شناخته خواهم شد؛ يكى موقعى كه امام دوازدهم (عج) تشريف بياورند و يكى هم روز قيامت.
پارسا مردى فروتن و جهانى بنشسته اندر گوشه اى مى نمود كه از اطراف و اكناف عالم به ديدنش مى رفتند و كرامات مى ديدند و از محضر روحانى وى بهره ها مى بردند.
آن مردامرد تهرانى، «رجبعلى نكوگويان»، مشهور به «شيخ» و «شيخ رجبعلى خياط» به سال ١٢٦٢ خورشيدى در تهران زاده شد. پدرش «مشهدى باقر» كارگرى ساده بود كه در ١٢ سالگى فرزندش جان به جان آفرين وانهاد و شيخ ما را در كودكى تنها گذاشت.
خانه ساده و خشتى شيخ در كوچه سياه ها (شهيد منتظرى) خيابان مولوى كه از مرده ريگ پدرش به وى رسيده بود، تنها ماترك و ماحصل دنيوى اش به شمار مى آمد و تا پايان زندگى اش در همان زيستگاه كوچك و بى پيرايه ماند.
خانه اى كه از بامش باران چكه مى كرد و چهره هاى دينى و علمى و كشورى آن روزگاران در كنار همان چكه چكه دانه هاى ريز و درشت باران و همراه با لگنها و كاسه هاى زير سقف و نشسته بر گليم پاره و حصير به ديدارش مى شتافتند و آن مرد از پذيرش بخشش داراها و توانمندان كشورى روزگارش سرباز مى زد و مى گفت:
هر كه مرا مى خواهد بيايد اين اتاق، روى خرده كهنه ها بنشيند. من احتياج ندارم.
شيخ رجبعلى، مردى با پيشه خياطى بود و بر نفس خود فائق آمد و دنيا و مافيها را رها كرد و تا جان در تن داشت ساده زيست و سادگى كرد و به مردم خدمت نمود و در تهذيب نفس خويش و ديگران كوشيد و ياد و خاطره بزرگان دين و ادب و فرهنگ را براى ما زنده كرد.
او همه چيز را براى خدا مى خواست. سخنان و تعاليم آن مرد درس ناخوانده و به مكتب نرفته و دانشگاه ناديده و نيز قصه هايش، همه درس است و اخلاق و انسان گرايى. كجايند مردانى كه دنبال مردند و مردهاى برگزيده سرزمين ما، ايران بزرگ، را نمى شناسند.
يكى از فرزندان شيخ ياد مى كرد كه: روزى با پدرم به بى بى شهربانو رفته بوديم، در راه با مرتاضى برخورد كرديم. پدرم به او گفت:
«نتيجه رياضتهاى تو چيست؟»
مرتاض خم شد. سنگى را از زمين برداشت. سنگ در دست او به يك گلابى تبديل شد و به پدرم تعارف كرد كه: بفرماييد ميل كنيد!
شيخ نگاهى به او كرد و گفت:
«اين كار را براى من كردى، بگو ببينم براى خدا چه كرده اى؟!»
مرتاض با شنيدن اين سخن به گريه افتاد!
يكى از دوستان شيخ ياد مى كرد: «مدتى بيكار بودم و سخت گرفتار. به منزل ايشان رفتم تا شايد راهى پيدا شود و از گرفتارى خلاص شوم. همين كه به اتاق شيخ وارد شدم و نگاه او به من افتاد، فرمود: «حجابى دارى كه چنين حجابى كمتر ديده ام! چرا توكلت از خدا سلب شده؟ شيطان سرپوشى بر تو قرار داده كه نتوانى بالا را درك كنى!»
در اثر فرمايشهاى شيخ انكسارى در من پديد آمد و خيلى منقلب شدم. فرمود: «حجابت برطرف شد ولى سعى كن ديگر نيايد». بعد فرمود: «شخصى بيكارست و مريض و دو عيال را بايد اداره كند، اگر مى توانى برو قدرى پارچه براى بچه ها و خانواده او تهيه كن و بياور.»
با اين كه من بيكار بودم و از نظر مالى ناتوان، رفتم و از معازه يكى از دوستان قديم- كه بزازى داشت- مقدارى پارچه، نسيه خريدم و به محضر ايشان آوردم. همين كه بقچه پارچه ها را خدمت ايشان بر زمين نهادم، استاد نگاهى به من كرد و فرمود:
ف كه ديده برزخى تو باز نيست، تا ببينى كعبه دور سر تو طواف مى كند، نه تو دور خانه!
آن مرد، پيوسته به شاگردانش توصيه مى كرد كه:
از احسان كوتاهى نكن و تا مى توانى احسان كن.
خود نيز در احسان به مردم پيشگام بود و احسان و همه چيز را نيز براى خدا مى خواست. شيخ همواره مى فرمود:
تا انسان توجهش به غير خداست، نسبت به حقايق هستى نامحرم است و از باطن خلقت آگاه نيست.
همواره زهد و آخرت گرايى را پيش چشم داشت و متذكر مى شد كه:
كسى كه دنيا را از راه حرام بخواهد، باطنش سگ است، و آنكه آخرت را بخواهد خنثى است، و آنكه خدا را بخواهد مرد است.
و هشدار مى داد كه:
دل هر چه را بخواهد همان را نشان مى دهد؛ سعى كنيد دل شما خدا را نشان دهد! انسان هر چه را دوست داشته باشد؛ عكس همان در قلب او