ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - ثمره مقدس
ثمره مقدس
مريم ضمانتى يار
زير سوسوى فانوس كوچكى كه تنها روشنايى حجره اش بود، كتاب را بست. چشمانش را بر هم گذاشت تا خستگى ساعتها مطالعه و تحقيق در مورد بحثى كه استاد در كلاس درس مطرح كرده بود، رفع شود. اما حس كرد نياز به هواى آزاد دارد. قلم و دواتش را برداشت و با كتاب، روى طاقچه گذاشت و از حجره اش بيرون رفت. حجره هاى مدرسه همگى خاموش بودند و جز سوسوى يكى دو فانوس، روشنايى ديگرى به چشم نمى خورد.
ميرعلام نگاهى به بارگاه اميرالمؤمنين عليه السلام، انداخت سلام داد و به سمت حرم قدم برداشت. همجوارى حجره هاى مدرسه با بارگاه، براى همه طلبه هاى مدرسه غنيمتى بود. اما اين وقت شب درهاى حرم بسته و قفل بود و ميرعلام فقط مى توانست گنبد و بارگاه را ببيند. شب تاريكى بود. از شبهاى بدون مهتاب نجف هميشه دلش مى گرفت. دلش مى خواست مهتاب بر بارگاه اميرالمؤمنين، عليه السلام، روشنايى مى بخشيد و او مى توانست خستگى ساعتها درس و مطالعه را با زيارت بارگاه مولايش درمان كند.
به سوى بارگاه قدم برداشت. اما هنوز چند قدمى جلوتر نرفته بود كه شبح مردى توجهش را جلب كرد. او هم در تاريكى به سوى حرم مى رفت. ميرعلام با خودش انديشيد: شاگردان مدرسه كه همه خواب بودند و حجره ها هم جز يكى دو تا همگى خاموش ... نكند اين مرد دزد باشد و آمده تا از تاريكى شب استفاده كند و قنديلهاى حرم را بدزدد؟! اين فكر كه از ذهن ميرعلام گذشت خودش را در پناه تاريكى ديوار مخفى كرد تا ببيند آن مرد چه مى كند تا اگر به قنديلى دست زد خود را نشان دهد و مانع دزدى او شود.