ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - مهاجر!
مهاجر!
كدام چشم بيهوده- هنوز در «مشرق زمين» به جستجوى تو مانده است؟
وقتى كه قلبهاى عاشقت- در «مغرب آسمان» به بهانه تو- در جستجوى خداى تواند؟
ديروز بود كه تو را در بازارمان ديدم، راستى اگر كه لبخندت نبود چگونه باز مىشناختمت از آن همه انبوه؟
عجب فلسفهاى است طلوع تو از غرب!
راستى! اگر از پس كوههاى مشرق طلوع مىكردى فهم خردبين ما را كجا توان تميز دادن تو از آفتاب بود. اى از آفتاب برتر!
[اى از آفتاب برتر] اى نسيم! باران!
امروز را فصل عجيبى ورق مىزند؛
كجاستسر انگشتان «مهر» تو؟ ...
خورشيد بار ديگر به كبودى نشست ... بار ديگر شهيد شد ...
عجب مىكشد اين انتظار و فراق تو! ...
چشمهامان ديگر نمىجوشد ...
عشق در قحطى است ... ياران در فراموشى ... انسان در پستو ...
و گونههامان كوير!
آه! اين سيلزدگان فراموشى را ... اين تفتيدگان و ترك خوردگان تاريخ را ...
و اين نالايقان «شوق» را تو، تو مگر بتابانى و ببارانى و بوزانى خويشتن را.
عزيز نيامده!
امروز، مشتاقانتبر دو «روى» و «جامه» شدهاند:
دستانى را دستانى- تنها- بر دعا نشاندهاند، و پاهايى، هنوز، بر شمشير و اميد ايستاده ...
عدهاى «آتشروى» و «سپيدجامه» و عدهاى «سپيدروى» و «سرخ جامه»!
و چه كماند سرخجامگان سپيدروى اين دشتبىقرار!
دنيا! دستانت، جاودانه، بريده باد!
كه آنچنان دامن، انسان را گرفتهاىكه كائنات هنوز در حسرت «سيصد» مخلص در آتش مىسوزد و به خاكستر مىنشيند ...
امروز كدام مرثيه را بر «انسان» بايد خواند، نمىدانم؟
راستى! كجايند «پروانگان بىبال» سنگرنشين «زخم»؟
كجايند وارثان ربالنوع «شمشير» و «عشق»؟
«كجايند مردان بىادعا؟» ...
اين «سايه» نشينان ديوار «نسيان» را «آفتاب رسالت» تو- مگر- سرزندهشان كند؟
و گرنه اميدى به «انسان» و «انسان ماندن» نيست ...
محمدعلى وردى پسندى- عباسآباد تنكابن