ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٣ - وعده موعود
وعده موعود
رضا بابايى
فلق را شكافتن، و از دريا گرد برآوردن، و ثانيهها را پر از قرن كردن، و موعود را وعده دادن، شمهاى از كارستان تو است. خمينى، اينك تنها نامى است كه در خلوت او، خمها با آهنگ نى مىجوشند. خمينى، همان راز طردى است كه هيچ معشوق از پرده آن بيرون نيامد و پيوسته عاشق را در تب و تاب نگه داشت. نام سبز عاطفهها است. سرود بىرنگ رايحهها است.
جهان بىتو، بىرنگ و بو است
بىتو اين مزرعه
خواب يك گرگ آواره در دشتخسته است
جهان بىتو، بىرنگ و بو است
وقتى تو رفتى
رنگ من، بوى من
هر دو خاكسترى است
مجال حضور تو در دست عاطفهها، دير گاهى است كه گردى به لطافت آب انگيخته است. تو بعثت دوباره مكه و منا بودى. مدينه، شهر پيغمبر، چندى غربتخود را در غريبستان ما فراموش كرده بود. آيا بىرفتن، آمدنى نبايد بود؟ آيا در حوصله سبزينههاى كوير، گوشهاى براى تو پيدا نمىشد؟
پارهاى از زمان ما را در ميان دو انگشتخود گرفتى، و چه نور انور كردى زمانه ما را. معبود ما آن بود كه تو مىپرستيدى، و موعود ما در قاب وعدههاى تو لبخند مىزند. نام آن سفر كرده بازگشتنى، بر لبهاى تو، مرغى را مىماند كه آشيان خود را ميان هزار دانه و دام يافته است. خانه انتظار ما، فروغى به گرمى برق چشم تو نداشت. جمعههاى دلتنگ، بعد از دامان تو، سر بر سنگ آسيابان قدر گذاشتهاند و ديگر هيچ دستى را نوازشگر تنهايىهاى خويش نمىيابند. سطر سطر ندبه فراق، از سفر به لبهاى تو، آسمان آسمان خاطره دارند.
گرماى حضور موعود، سرماى غيبت را مات مىكرد وقتى تو سربازهايش را به راه مىانداختى و بر سطح زمين، بيرق انتظار مىافراشتى.
اى وعده موعود! خانه تو، اجازه آخرين حرفهاى باران بود. هر گاه كه نگاهى به سوى تو مىلغزيد، به سوى او برمىگرداندى و چه شبهايى كه ما صداى او را در سيماى تو مىنوشيديم. نگاه تو، آسمان را مىبلعيد. وقتى دست نوازش تو بالا مىرفت، من به يتيمى خود مىباليدم. مرا نقاش كاش آفريده بود خدا. مىدانستم آنگاه كه چه خطى را بايد در حاشيه نگاه تو كشيد.
هيچ طلوعى به رنگينى آغازه تو نيست. و هيچ هنگامهاى به شكوهمندى نگاه تو نديديم. آتشى را كه هزار سال، خاكستر سرد خاموشى، پوشانده بود، چنان برافروختى كه «هر چه جز معشوق، باقى جمله سوخت.»[١]
كرشمههاى ذهن بدخواهان همان قلكهايى كه پول سياه، چشمشان را بر همه سپيدىهاى شاد بسته است، هيچ دلى را نتوانستند از ياد تو خالى كنند. و ما كه مهبط پيام تو بوديم، در اين فترت بىانتها، چه تنها ماندهايم. در هيچ فلسفهاى، تفسيرى از اين همه خالى بودن جهان، نيست. كدام عرفان، چراغى توانست پيش پاى ناباوران برافروزد. آيا منطقى است كه ما بىدل و جان، بار تن كشيم، و بى سر و گردن، دست و پا به رقص آوريم؟
دانش، رهگذرى پرسهزن در باغستان معرفت تو است. جهان را چنان از خود پر كرده بودى كه انديشه بىتو بودن، بختكهاى نيمهشب را نيز هراسان مىكرد. و امروز ماييم كه از ياد تو سرشاريم و حادثهها را در سبزى امتداد تو، تسبيح مىگوييم.
ما درس موعود را در وعدهگاه تو آموختيم و گريه و خنده ما، چاكران كمترين احساس روزمره تواند:
|
چشمان تو از سحر، سحرخيزتر است |
نى چيست؟ كلام تو دلاويزتر است |
|
|
با خنده تو، غنچه ما نيز شكفت |
از گريه تو، ديده ما نيز تر است |