ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨ - آغاز پايان
دارد و از طريق قدرت تكنيكى خود، يك حالت سلطهاى بزرگتر از آنچه كه تاكنون بوده را بر طبيعت ايجاد مىكند. ديگر اين سؤال وجود ندارد كه چه چيزى بايد انجام شود؛ بلكه اين سؤال وجود دارد كه چه كار مىتواند صورت گيرد؟ در همان حال كه بيكن مستقيماً در خصوص شكلدهى دوباره طبيعت بشراستدلال نمىكند- به جز جايى كه وى وعدههاى عمدتاً مبهمى در خصوص احتمال اعطاى يك شرايط غيراخلاقى اين جهانى توسط علم پزشكى را مىدهد- استدلالهاى وى تصوّرات اندكى را در خصوص اقدامات عملى آشكار به دست مىدهد. به هر حال، اگر همه طبيعت، خاك كوزهگرى است، چرا طبيعت بشر چنين نباشد؟
در زمانى كه بيكن، به طور كلّى با ارتش جديدى از كوزهگران پروميتوسى، روح نامحدود دستكارى تكنيكى طبيعت را برانگيخت، اين داروين بود كه به ويژه روى شكلناپذيرى بىپايان طبيعت بشر متمركز شد. او اين استدلال را ثابت نمود كه در زير اين ظاهر ماندگار طبيعت بشرى، ما بالأخره به يك خاك كوزهگرى شكل ناپذير مىرسيم كه هزاران بار مكرّراً توسط تخيلات انتخاب طبيعى، حالت مىگيرد.
داروين شخصاً نسبت به طبيعت هشدارآميز تئورى خود، آگاه بود و از هرگونه قضاوت در مورد طبيعت بشرى، در نخستين و بزرگترين اثرش، «منشأ انواع» (١٨٥٩ م.) اجتناب ورزيد. سكوت وى با نوشتن كتاب «هبوط انسان» كه دوازده سال بعد از نخستين مرحله چاپ «منشأ انواع» منتشر شد، خاتمه يافت. داروين در كتاب «هبوط» خود، كاملًا روشن كرد، همه ما كه مخصوصاً خود را بشر مىخوانيم، مىتوانيم بهعنوان حاصل و نتيجه انتخاب بشرى نيز توضيح داده شويم. تعقّل، اخلاق، وجدان، دين، موسيقى، هنر، و حتّى جدايى ميان جنس مذكّر و جنس مؤنّث، همه آنها براى موجوديّت پيدا كردن، همان روندهاى اتّفاقى را طىكردهاند كه انواع و اقسام منقارهاى سهره در جزاير «گالاپاگوس» طى كرده است.
امّا آنچه را كه طبيعت از طريق اتّفاق شكل مىدهد، ممكن است انسان را هم شكل دهد و پايان كار خود را رقم زند. داروين بالأخره به خواننده تذكّر مىدهد كهچنين شكلدهى دوباره خاك كوزهگرى طبيعت، اغلب توسط پرورشدهندگان حيوانات و از طريق انتخاب مصنوعى رخ مىدهد.
امّا اگر ما چنين «مراقبت دقيقى» را نسبت به اسبها، رمهها و سگهاى خود روا مىداريم، چرا نبايد علم انتخاب مصنوعى را در مورد انسانها هم به كارگيريم؟ داروين معتقد است كه ما براى اصلاح نژاد، بايد روند تكامل خود را خودمان در دست بگيريم. بدين ترتيب، داروين آشكارا و كامل از علم اصلاح نژادانسان طرفدارى مىكند؛ هر چند پسر عموى وى فرانسيس گالتون، كه شيفتهمنشأ انواع شده بود، اين اصطلاح را درست كرد.
اگر ما بخواهيم بيكن و داروين را يكى بدانيم، در اين صورت، همان روح ذاتى تلاشهاى دوران معاصر را خواهيم يافت كه در صدد بازتوليد طبيعت بشرىبراساس تصوّرى هستند كه تاكنون گفته شد. اگر دو شكلى جنسيتى- مذكّر و مؤنّث- صرفاً حاصل به هم آميختگى اتّفاقى و تغييرات در يك رشته دى. ان. اى نياكان زيستى بسيار قديمى ما باشد، در اين صورت، كمتر دليلى وجود دارد كه در مقابل اصرار تكنيكى طرحريزى دوباره مرزهاى جنسيتى يا صرفاً محو كردن هر دوى آنها با هم، بخواهيم مقاومت كنيم.
بنابراين، در جامعه كنونى ما شكاف بزرگى به وجود آمده است، ميان آنهايى كه به خاطر وحشتى كه از دستكارى بسيار خوفناك طبيعت بشرى دارند، از آنعقب مىنشينند و آن را اقدامى غيرطبيعى مىدانند و آنهايى كه از اين دستكارىهاى مشابه به وجد مىآيند و آنها را علامت آزادى انسان از بند طبيعتمىدانند. شكاف بين آنهايى كه