ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٢ - هميشه پشتيبان
تيغ عداوتشان گذراندند. روزى كه ناگهان به مسجد بزرگ بغداد حمله كردند و عدهاى از مردم بىگناه را قتل عام كردند ...
در همه آن دشواريها، دلش به اين گرم بود كه همه چيز به خاطر صاحب الامر، تحمل كردنى است. در برابر همه آن رنجها و عذابها، قتلها و آتش سوزيها، نامه حضرت به دل او آرامش بخشيد، آنجا حضرت براى شيخ نوشتند:
«شما مكلف هستيد كه اوامر و دستورات ما را به دوستان ما برسانيد خداوند عزت و توفيق اطاعتش را به آنان مرحمت فرمايد و مهمات آنان را كفايت كند. در پناه لطف خويش محفوظشان دارد. با يارى خداوند متعال در مقابل دشمنان ما كه از دين خداوند روى بگرداندهاند بر اساس تذكرات، استقامت كن و بازخواست الهى، دستورات ما را به آنان كه از تو مىپذيرند و گفتار ما موجب آرامش آنها مىشود، ابلاغ كن. با اينكه ما بر اساس فرمان خداوند و صلاح واقعى ما و شيعيانمان، تا زمانى كه حكومت در دنيا در اختيار ستمگران در نقطهاى دور و پنهان از ديدهها به سر مىبريم، ولى از تمام حوادث و ماجراهايى كه بر شما مىگذرد، كاملا مطلع هستيم و هيچ چيز از اخبار شما بر ما پوشيده نيست. از خطاها و گناهانى كه بندگان صالح خداوند از آنها دورى مىكردند، ولى اكثر شما مرتكب آن شديد نيز با خبريم. با همه اين گناهان، ما هرگز در رسيدگى به امور شما كوتاهى نكرده و شما را فراموش نمىكنيم و اگر عنايات و توجهات ما نبود، مصائب و حوادث زندگى، شما را در بر مىگرفت و دشمنان شما را از بين مىبردند ...»
با همين پيغامها و نامههاى اميد بخش بود كه شيخ مفيد همه مصائب را تحمل مىكرد ... اما همه اين مسائل يك طرف و اين فتواى اشتباه يك طرف. آن همه فشار و تهديد و قتل و غارت هرگز باعث نشد شيخ نااميد شود و در خانهاش را به روى مردم ببندد. اما اين ماجرا او را از پاى درآورد و باعثشد كه شيخ به همه پشت كند و در خانهاش را به روى همه ببندد ...
آفتاب تازه طلوع كرده بود و شيخ در سكوت دلگير خانه مشغول مناجات و دعا بود. صداى در بلند شد خدمتكار پير با خودش گفت: باز هم در مىزنند. خدايا اين وقت صبح جواب اين مردم را چه بدهم؟ باز هم بگويم شيخ كسى را نمىپذيرد؟ همانطور كه با خودش حرف مىزد به سمت در رفت و در چوبى خانه را بازد كرد. جوانى پشت در ايستاده بود كه لباس خدمتكاران بر تن داشت. به نظر نمىرسيد براى سؤال و خواهشى به نزد شيخ آمده باشد. سلام كرد و نامهاى به دست او داد.
خدمتكار نامه را گرفت و در را بست و با شتاب به اتاق آمد. شيخ سر به سجده داشت.
بعد از نماز صبح هنوز از سر سجاده بر نخاسته بود. شانههاى نحيف و لاغرش از گريه مىلرزيد از روز رفتن اسماعيل يك لحظه آرام نگرفته بود. خدمتكار نتوانستبيش از اين پريشانى شيخ را تحمل كند. كنار سجاده زانو زد و آهسته گفت: ببخشيد! آقا برايتان نامهاى آمده.
شيخ سر از سجده برداشت. صورت نورانى و محاسن سفيدش غرق اشك بود. خدمتكار بلند شد تا شيخ مفيد را با نامهاش تنها بگذارد. شيخ بىقرارتر از پيش در حاليكه دستانش از يك احساس شيرين مىلرزيد آن را گشود. همان خط آشنا بود. «صاحب الامر» خطاب به شيخ فرموده بود: «بر شماست كه فتوى بدهيد و بر ماست كه شما را از خطا و اشتباه، حفظ كنيم. ما شما را وا نمىگذاريم تا در خطا اشتباه واقع شويد.»
شيخ با چشمانى اشكبار چندين بار اين عبارات را تكرار كرد. هر واژه مثل جرعهاى آب گوارا و زلال، وجود تشنه و اندوهناك شيخ را سيراب و پر نشاط مىكرد. نامه را بوسيد و سر بر سجده شكر گذاشت.