ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - هميشه پشتيبان
پسر استيا دختر؟
يوسف آهسته بوسهاى بر گونه نرم او زد و گفت: پسر ... پسرى بدون مادر ...
اسماعيل آهى كشيد و گفت: باور نمىكنيد اگر بگويم چه شد!
يوسف پسرش را به قابله داد و گفت: چه شد؟
- من به خانه شيخ مفيد رفتم و از او حكم مساله را پرسيدم. شيخ هم بدون هيچ ترديدى گفت: بچه را با مادرش دفن كنيد.
يوسف وحشتزده گفت: تو كه گفتى ...
- صبر كن. مساله همين جاست. من به در خانه كه رسيدم. هنوز پايم را به حياط نگذاشته بودم كه سوارى خوش سيما و نيكو به سرعتخودش را به من رساند. مرا صدا كرد و گفت: شيخ مفيد مرا فرستاد كه بگويم شكم اسماء را باز كنيد و طفل را نجات دهيد ...
يوسف با تعجب به چشمان اسماعيل خيره شد: او كه بود؟
- گفتم كه فرستاده شيخ بود. خودش گفت كه شيخ مرا فرستاده ... فكرش را بكن اگر كمى ديرتر شيخ آن جوان را فرستاده بود، الان اين پسر زيبا زنده نبود.
- راست مىگويى. اگر پسرم را هم از دست داده بودم، تحمل مرگ اسماء بسيار دشوارتر بود ... حالا دلم به اين خوش است كه يادگارى از او دارم. خدا اين طفل معصوم را به خاطر آرامش دل من، به من بخشيد. برو و از طرف كن از شيخ تشكر كن.
- حتما ... همين حالا مىروم.
اسماعيل از خانه بيرون رفت. با شتاب كوچهها را پشتسر گذاشت. به خانه شيخ مفيد كه رسيد، برخلاف دفعه قبل، با آرامش دركوبه را به صدا درآورد. خدمتكار پير شيخ در را باز كرد. با ديدن چهره او گفت: برگشتى جوان؟ خير است! اين دفعه سربازان حكومتى دنبالت نكردهاند؟
اسماعيل لبخند زد: سلام پدر جان ... مرا ببخش. وضع بدى داشتم. حالا مىتوانم، دوباره شيخ را ببينم؟
پيرمرد هم لبخندى زد و گفت: سلام پسرم ... اجازه بده به شيخ خبر بدهم .. هنوز درسش به آخر نرسيده.
اسماعيل پا به حياط گذاشتحياط كوچك خانه گذاشت. حياط كوچك خانه شيخ با صفا و آرام بود. لحظهاى نگذشت كه خدمتكار به او اجازه ورود به اتاق شيخ را داد. اسماعيل با احترام و آرام به اتاق رفت و به شيخ و شاگردانش سلام كرد، انگار كه بخواهد شتابزدگى دفعه قبل را جبران كند. شيخ مهربان و گرم از او استقبال كرد: خوش آمدى مرد جوان. باز چه اتفاقى افتاده؟
اسماعيل سر به زير انداخت: مزاحم كارتان شدم تا از طرف برادرم از شما تشكر كنم. اگر آن جوان نيكو را نفرستاده بوديد، الان برادرزادهام مرده بود.
شيخ با تعجب از جا بلند شد: جوان؟ كدام جوان نيكو؟ از كه حرف مىزنى مرد؟!
اسماعيل به چشمان متعجب شيخ خيره شد: همان جوان كه با اسب به دنبالم فرستاديد. درست موقع رسيدن من هنوز پايم را به حياط خانه برادرم نگذاشته بودم كه آمد و گفتشما او را فرستادهايد تا به ما بگويد شكم همسر برادرم را باز كنيم و طفل را نجات بدهيم!
شيخ بى اختيار به زانو فرود آمد. لرزه بر اندام نحيف و لاغرش افتاد: جوان؟ فرستاده؟ ... من اصلا كسى را سراغ تو نفرستادم و حكمم همان بود كه خودم اينجا به تو گفتم.
اسماعيل شگفت زده گفت: چطور ممكن است؟ او مرا