ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٨ - هميشه پشتيبان
هميشه پشتيبان
مريم ضمانتى يار
اسماعيل دستش را روى شانه يوسف گذاشت و گفت: صبور باش. خدا بزرگ است اگر طفل معصوم تو عمو داشته باشد، خدا خودش اسباب نجات او را فراهم مىكند.
يوسف كه تمام صورتش از اشك خيس شده بود؛ گفت: وقتى مادرش دارد پيش چشمم پرپر مىزند و جان مىدهد. طفل را مىخواهم چه كنم؟!
- اين حرف را نزن مرد! او هم بندهاى از بندگان خداست. خدا مىداند چه سرنوشتى در انتظار اوست.
حرفهاى اسماعيل نمىتوانستبه دل منقلب و روح پريشان يوسف، آرامش ببخشد. همسر جوانش اسماء، در حال جان دادن بود و از دست قابله و طبيب هم كارى ساخته نبود.
هر دو برادر در حياط خانه كوچك يوسف بىقرار و ناآرام قدم مىزدند و اسماعيل سعى مىكرد او را آرام كند. يوسف به تنه درخت كهنسال نخل حياط تكيه داد و گفت: من بدون اسماء چه كنم؟ ...
ناگهان پيرزن قابله از اتاق بيرون دويد؛ يوسف! ... يوسف! ...
وحشت از چشمان كم فروغ او مىباريد. اسماعيل جلو دويد: چه خبر شده؟
اما يوسف از ترس شنيدن خبر بد، جرات پرسيدن هم نداشت. پيرزن جلوتر آمد: اسماء ...
- حرف بزن زن ... حرف بزن!
- اسماء ... اسماء مرد ...
يوسف به زانو فرود آمد و با دو دست محكم بر سرش كوبيد و از عمق وجودش ناله كرد. پيرزن نهيب زد: مثل مادر مردهها چرا به خاك افتادهاى؟ بلند شد، فكرى بكن!
يوسف ناليد: چه فكرى؟ ... زندگى را كه نمىتوانم به اسماء بگردانم ...
و خودش را روى خاك انداخت. اسماعيل جلو رفت: چه مىگويى پيرزن؟ مگر خودت نگفتى كه اسماء مرد؟ حالا مىخواهى اين مرد بختبرگشته چه كند؟
قابله پير، عرق پيشانىاش را پاك كرد و گفت: بچه ... بچه زنده است از دست من و طبيب هم كارى ساخته نيست ... چه بايد بكنيم؟
يوسف از جا بلند شد: چطور ممكن است؟
پيرزن دوباره نهيب زد: از من مىپرسى؟ اصلا حالا چه وقت اين سؤال است؟ فكرى بكن ... آيا بايد شكم اسماء را باز كنيم و بچه را نجات بدهيم يا چون مادر مرده، بچه را هم بايد با او دفن كنيم؟
يوسف وحشتزده گفت: من طبيبم يا عالم؟ من چه مىدانم بايد چه خاكى بر سر كنم.
- آخر تو پدر بچهاى.
- باشم! من چطور مىتوانم چنين حكمى را صادر كنم؟
اسماعيل جلو رفت: گوش كن. من راه حل اين معما را مىدانم!
يوسف با تعجب نگاهش كرد: تو؟!
- آرى من! شما مراقب وضع طفل باشيد، من الان برمىگردم.
يوسف دستش را كشيد: تو گوش كن. اگر به دنبال طبيب مىروى كه من بهترين طبيب بغداد را آوردهام. اين زن هم بهترين قابله بغداد است. تو كجا مىروى؟
- من به خانه «شيخ مفيد» مىروم تا حكم اين مساله را از او بپرسم.
چشمان گريان يوسف درخشيد: آفرين بر تو. اصلا به فكر خودم نرسيد. پس زود برو برگرد.
اسماعيل سر تكان داد و با شتاب از خانه بيرون رفت. تا خانه شيخ راهى نبود. تمام راه را دويد. به در خانه كه