ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٦ - اى خوشترين بهانه ماندن!
اى خوشترين بهانه ماندن!
فاطمه رهبرى شندى
در آن آخرين لحظههاى رفتن، گه خراميدن و دل بردنت، بگو كه اكنون سوى ميدان مىروى يا جان رقيه را به لب مىرسانى؟ مىروى يا دل فاطمه را با خود مىبرى؟ مىروى يا جان زينب را به وداع مهر مىستانى؟ مىروى يا ضربان قلب اهل حرم را به آخرين شمارهها وا مىدارى؟ ... آه، اما زينب را بنگر كه به سوى تو مىدود ... او تو را مىخواند ... گويا هنوز رضا به آن وداع نداده است. زينب، پيغامى دارد از عزيزى كه آن را سالهاست در درون سينه خويش، نهان داشته. چه كسى مىداند، شايد آن را به بهانه يك بار ديگر همكلامى با تو نگاهداشته.
به سوى اسب كه مىروى، ناگاه صدايى آشنا و حرمتخطابى جان ستان، بر جاى مىايستاندت. عجيب خطابى:
- مهلا مهلا ... «يابنالزهراء» ... يابنالزهراء ... يابنالزهراء ...
باز مىگردى، ... در دل مىگويى:
زينب! زينب! زينب!
عزيزتر از جان. خواهرم! زينبم! تو انسانى يا الهه عشق، وفا و محبت. عجبا از ذكاوت تو اى دختر على! كه مىدانى «اسم رمز» ما را، حرمت كلام را، عظمت عظمى را. نام مادرمان مىبرى و بر جايمان مىدارى!
... عشق «حسين» در برابر عظمت اين نام، سر تعظيم فرود مىآورد.
نگاهش مىكنى، مثل هميشه اما جانسوز تر از هر لحظهاى! پيش مىآيد، تا به تو برسد، تا به هم برسيد، هزار بار جانش را به نگاه مهر مىستانى.
و تو، به تحسينى غرور آميز، آخرين نگاههاى پر نوازشت را تقديم او مىكنى.
باز در دل مىگويى:
زهى زينب! عجبا از خلقت تو اى زن! قهرمان استدلال و منطقى، اسطوره شعور و شهامتى، عقيله عالم عقلى، الهه عشق و محبتى، كوه شكيبى، نجابتى، حيائى! جوانمرد تر از هر مردى، همه عشقى، عطوفتى، مهرى ... تو چيستى زينب؟ ... همه هستى، تو ... دختر على و زهرايى.
- اما زينب! ...
به تو كه مىرسد، مىگويى:
- زينبم! به حق آن نام كه اكنون خواندى، بگذار بروم. بگذار به وصال «مادر» برسم كه خداوند، وصل تو را بر من و او، نزديك گرداند.
و او كه اگر تمام قوايش را در اين لحظه در برابر تو جمع كند، شايد بتواند كه بگويد:
- حسين جان، مىخواهم به وصيت «مادر» عمل كنم.
و اين قهرمان عشق، اينجاست كه سر تو را به تعظيم نام «مادر»، به تمامت وقار به زير مىاندازد.
اما زينب كه ديگر تاب تكلم ندارد، گويا مىخواهد آخرين حرفها، وداعها، گفتهها و نگفتهها را در قالب بوسهاى مادرانه بريزد ... گلويت را كه مىبوسد، بر مصيبت آسمانها و زمين غوغا مىافكند؛ ملائك را به فغان وا مىدارد؛ طوفانى بر مىانگيزد؛ آسمانها را تيره مىسازد؛ زمين را به لرزه مىافكند؛ سپاه دشمن را به حيرت وا مىدارد و سوزناكترين ضجهها را از اعماق جان زنان و كودكان اهل بيت، بر آسمان بر مىخيزاند.
آنگاه برادر را رها و روانه مىكند و خود، مستاصلتر از هر كسى، به هر لحظه دور شدن حسين به سوى اسب، هزار بار جان را فدايش مىسازد.
اما به اسب هم كه مىنشينى، همچنان آهنگ غمبار صدايش را به گوش دارى كه:
- يابنالزهراء ... يابنالزهراء ... يابنالزهراء ... مهلامهلا ...
- «لا حول و لا قوة الا با الله العلى العظيم»
و ابوالفضل ... آه از اين برادر، مىبينىاش و زير لب زمزمه مىكنى: