ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - جهان آينده و آينده جهان
عملا چيزى جز همان فرايندهاى طبيعى و اجتماعى مفهوم و معنايى ندارد. ما در ديدگاه ماركسيستى حاكميت روابط اجتماعى و سازمان اقتصادى بر انسان را داريم، و در ديدگاه ليبراليستى نيز به شكل ديگرى حاكميت طبيعتبر انسان را داريم. يعنى تمايلات درونى انسان است كه محرك انسان مىشود و اين تمايلات درونى در واقع برخاسته از طبيعت عالم خارج و طبيعت مادى انسان است. در هيچ كدام از اين دو ديدگاه انسان و اراده انسان نقش ندارد و در واقع عامل اصلى حركت تاريخ طبيعت و نظام اجتماعى است. بعد از رشد اين انديشهها و روشن شدن پيامد اينگونه نظرات كه چيزى جز فراموش كردن انسان و سلطه «ماشينيسم» و ايجاد از خودبيگانگى در انسان نبود، مكتبهاى فلسفى جديدى در غرب مطرح شد كه آنها به اراده انسان توجهى خاص داشتند و سعى كردند تاريخ و جامعه رااز اين منظر تفسير كنند. در واقع بزرگترين مكتبى كه اينگونه مىانديشد «اگزيستانسياليسم» است كه معتقد است كه انسان و اراده انسانى است كه سرنوشتخودش را رقم مىزند. در ظاهر چنين به نظر مىرسد كه «اگزيستانسياليسم» از آن نحو جبرانگارى مىگريزد و به نوعى، آزادى انسان و اختيار و انتخاب او را در كانون بحثخود قرار مىدهد. از اين منظر درست است كه جبر حاكم نيست اما به دليل شكسته شدن قانونمنديهاى اخلاقى و نداشتن زمينه و معيار درستبراى اختيار و انتخاب عملا در اگزيستانسياليسم نيز ما دچار ابهام و سردرگمى هستيم. در ديدگاه اول باز هم ما بر اساس قانونمندى يك آينده را پيش بينى مىكنيم كه اين آينده يا «كمون نهايى» است كه ماركس پيش بينى مىكند و يا جامعههاى آرمانى كه در انديشههاى كسانى مانند توماس مور و ديگر ليبراليستها تجلى پيدا مىكند.
اما در ديدگاه اگزيستانسياليسم با وجود اين نكته مثبت ما مىبينيم كه يك آينده تيره و تارى به تصوير كشيده مىشود. يكى از بهترين سخنان اگزيستا نسياليستها همواره اين بود كه آينده تاريخ آينده روشنى نيست. مسيرى كه غرب براى تاريخ رقم زده و اين نظامى كه دارد پيش مىرود نظامى نيست كه به سود انسان باشد. اين ديدگاه بيشتر به گله مندى از وضعيت انسان و وضعيت آشفته آينده بشريت مىپردازد، تا اينكه بخواهد به صورت روشن چيزى را پيشنهاد كند. آنچه كه بيشتر در انديشههاى اگزيستا نسياليستى است اميد به يك تحول و يك اعجاز است. اميد به حضور يك ابر مرد، كسى كه اين نظام را بر هم زند و يك چيز تازهاى آورد. اين ديدگاهى است كه در اگزيستانسياليسم مطرح است. گرچه گاهى اوقات اين ديدگاه با نظريه منجى موعود هم تطبيق مىشود؛ اما چون آن مايهها و پايههاى فلسفه دينى در آنجا نيست، مىبينيم در نهايت اگزيستانسياليسم يك نوع نهيليسم را تبليغ مىكند و انسان را در ميان كشمكشهاى علم و تكنولوژى و گرفتاريهايى كه خودش براى خودش ايجاد كرده، چنان گرفتار مىبيند كه گويا راه فرارى ندارد.
انسان اگزيستانسياليست انسانى است كه در سراسر عمر بايد با طبيعت و تاريخ ستيز كند، انسانى است كه همه هستى در مقابل او قد علم كرده است تا پشت او را بشكند و او را مقهور خويش كند. از اين روست كه در اگزيستانسياليسم انسان تنهاست و پيش از آنكه بخواهد در پيرامون خود بيانديشد و سرنوشتخويش را تغيير دهد، بايد چاره «تنهايى» و «بى معنايى» خود را بكند، چارهاى كه عاقبت «ناچار» مىماند و تقدير تاريخ پيروز مىشود و انسان تنهاى تنها مىماند و اين يعنى نهيليسم. اگر ليبراليسم و ماركسيسم انسان را به «از خودبيگانگى» مىكشاند، اگزيستانسياليسم هم عاقبت او را به «در خودماندگى» دچار مىكند.
قرن هفدهم و هجدهم سدههاى حاكميت ليبراليسم در غرب است.